تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 تهران نما

 

Tehrannama.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 قسمت هشتم

  چند روز باقی مانده را هم سپری کردیم و به لطف خدا جلسه مذکور تشکیل نشد .

 

 طبق معمول همیشه ، پیش کشی تهیه کرده و جهت تشکر به همراه میرزا به دفتر روزنامه

 

شریف الملک رفتیم .

 

 

   اما ای کاش ، نه پیش کشی تهیه می کردیم و نه اصلا به آنجا میرفتیم . این دومین بار بود

 

 که مقدار زیادی از پول هایمان جهت تهیه پیش کشی به باد فنا میرفت ، عجله نکنید ! این

 

 بار خبری از زندان نبود ، یعنی ای کاش باز به زندان می افتادیم ، اما خبری را که شریف

 

الملک به ما داد را نمیشنیدیم.

 

« دوستان عزیز ، متاسفانه از طریق عامل فرهنگی روزنامه مطلع شدم که لئوناردو دی

 

کاپریو اواخر این هفته قرار است سفری به تهران داشته باشند . »

 

« یعنی چی ؟ شریف مگه نگفتی اومدن دی کاپریو به ایران غیر ممکنه؟»

 

« باید اعتراف کنم در این مورد زیادی خوش بین بودم»

 

« آخه این هم شد حرف ، شد جواب؟ مرد حسابی ما رو حرف تو حساب کرده بودیم ، و گرنه

 

 یه فکری به حال این بدبختی می کردیم. »

 

« میرزا ! خودتو کنترل کن ، چرا عصبانی میشی ؟ هنوز که اتفاقی نیوفتاده ! خدا رو چه

 

دیدی شاید مثل قبل شایعه باشه . تازشم از کجا معلوم اون با دعوت مرجان بانو داره به ایران

 

می آید . شاید این پیش آمد کاملا اتفاقی باشه و دی کاپریو برای موارد دیگری می خواهد به

 

ایران بیاید. »

 

« مثلا چه موردی ؟ »

 

« من چه میدونم ، شاید برای سیاحت یا مثلا قراره در فیلمی نقش یه آدم ایرانی رو بازی کنه

 

یا ....  روی هم رفته من فکر میکنم تا ایشون به ایران نیایند نمیشه چیزی رو پیش بینی کرد

 

  باز هم میگم ، خیلی نگران این مورد نباشید .»

 

 وقتی از دفتر روزنامه اومدیم بیرون ، میرزا خیلی ناراحت بود ، نمی دونم چرا ولی این بار

 

 خیلی بیش از قبل نگران بودم ، در مسیر خیلی فکر کردم که بر فرض محال ، اگر دی

 

کاپریو با دعوت مرجان بخواهد به ایران بیاید ، چه کار میتونم بکنم تا جبران این اقدام اون

 

بشه . اما فکرم به جایی قد نداد.

 

برای اینکه از احوالات این ماجرا بیشتر جویا بشم ، همون شب رفتم به اتاق خواهرم تا سر و

 

 گوشی آب بدم و از جزئیات امور ، خبری کسب کنم . خوشبختانه اون شب خواهرم

 

مرخصی گرفته و توی اتاقش بود .

 

« آبجی خانوم ، اجازه می دین؟ »

 

« تویی امین! »

 

« نکنه از بس که من رو ندیدی دیگه فراموشم کردی؟ »

 

« از این حرف ها نفرمایید آقا داداش ، شما روی چشمان من جا دارید »

 

................. ( ادامه دارد )

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 قسمت هفتم

   وقتي وارد رستوران شديم ، شريف الملك هنوز نيامده بود . از روي روال معمول و براي اينكه دست و بال شريف الملك نيز براي سفارش غذا بسته شود ، به تعجيل ارزان ترين غذاي رستوران را سفارش داديم و منتظر آمدن او شديم .

ديري نپاييد كه او با يك كت و شلوار شيك و يك كلاه به همراه يك كيف دستي وارد شد . بعد از اينكه كيف و كلاهش را به پيش خدمت رستوران سپرد ، با ديدن ميرزا به طرف ميز ما آمد و پس از سلام و احوال پرسي ، ميرزا روزنامه را به او نشان داد .

 

« اين خبر رو كه حتما خوانده ايد .»

« كدام خبر ؟»

« همين خبري كه مربوط به دعوت از لئوناردو دي كاپريو  توسط رييس مكتبخانه آكتوري است.  جهت تحليل آثار اون در تهران . همون جلسه اي كه قراره آخر همين هفته برگزار بشه ! »

 

شريف الملك وقتي اين خبر رو از ميرزا شنيد ، با فيگور مخصوص خودش شروع به خنديدن كرد. ميرزا رو نمي دونم ولي من از اين حركت اون خيلي ناراحت شدم و حسابي بهم بر خورد . تازه به حرف ميرزا رسيده بودم كه دوست نداشت در اين موارد پاي شريف الملك به ماجرا باز بشه .

شريف الملك بعد از اينكه خوب خنديد و ديگر از خنده سير شد ، روبه ميرزا كرد و گفت :

 

« ميرزا ! تو هيچ تغير نكردي ، هنوز هم مثل قبل ساده و احمقي »

« تو هم تغير نكردي ، هنوز هم مثل قبل مغرور و گستاخي »

« دلگير شدي ؟ تو كه اينقدر لطيف الطبع نبودي »

« به لطف چندين سال همنشيني با شما همه جور طبع آزمايي از جناب ، تجربه كرده ام .»

 

   شما رو نمي دونم ولي من كه اون موقع خيلي لذت بردم . تا به حال ميرزا رو اينقدر حاضر جواب و تيز بين نديده بودم . البته به غير از اون ماجراي گلوي من و خواهرش كه فكر ميكنم در نوع خودش يك شگفتي بود . اما به غير از مورد مذكور ديگه مثل اون روز كه جواب هاي نيش دار تحويل شريف الملك ميداد

حاضر جوابي از ميرزا نديده بودم .  بعد از اين دو مورد ديگه مطمئن شدم اون نظريه بچه سر راهي بودن ميرزا صحت نداره و هر چي باشه يه چشمه از اون هفت خطي هاي پدرش به اون هم رسيده .

   شريف الملك كه انتظار چنين پاسخ هايي  از ميرزا نداشت كمي خودش را جمع و جور كرد و روزنامه را برداشت و به صفحات اون نگاهي انداخت و سپس آن را بست و در جلوي ميرزا قرار داد .

 

« ببينم ، اين خبر ، چرا اينقدر براي شما ارزشمنده كه بخاطرش من رو كه هزار جور كار سرم ريخته ، كشوندين اينجا ؟ »

« مطمئن باش نتيجه اين خبر به تو و امثال تو هم مربوط ميشه ، در غير اين صورت مزاحم امور و مشغله هاي فراوان شما نميشديم »

« ميشه بگين اين مطلب به من چه ارتباطي داره ! »

 

قبل از اينكه ميرزا پاسخي بدهد ، براي اينكه شريف الملك را كاملا قانع كنم گفتم :

 

« ببين دوست عزيز ، اگر اين جلسه برگزار بشه خيلي از چيزها در اين مملكت زير سئوال ميره ، اول از همه مردان سياسي كشور . نمي دونم شما اطلاع داريد يا نه ! اما اين رييس مكتبخانه آكتوري در چند وقتي كه اين تشكيلات رو براي خودش دست و پا كرده ، حسابي در دستگاه هاي دولتي نفوذ كرده و محبوبيت خاصي هم ما بين مردم ، به خصوص زنان خواهان تغيير شرايط اجتماعي سياسي جامعه ، بدست آورده . فقط كافي است اين جلسه برگزار بشه و يك همچين شخصي در كنار لئوناردو دي كاپريو بنشيند تا در اين آشفته بازار ستاره هاي داخلي ، از اين پسر هاي غرب زده امروزي گرفته تا اين دختران و زبانم لال  زنان در حسرت اين قبيل افراد ، گوش به فرمان ايشون بشوند و آن موقع است كه ديگه نميشه اين خانم رو كنترل كرد . دنيا رو چه ديدي شايد ادعاي عدم رعايت حقوق بشر سر بدهد و خواهان نمايندگي و رياست مجلس  و يا حتي از كشور برود و مثلا در سوئد وزير فرهنگ بشود . »  

« مثل اينكه شما زيادي ماجرا رو جدي گرفتين . دوستان من اين خبر هم مثل خبر هاي ديگه اين روزنامه ها ، يه دروغ بيشتر نيست . »

ميرزا گفت : « يعني ميخواي بگي جلسه اي در كار نيست ؟ »

« خوب معلومه ، ببينم شما واقعا فكر ميكنيد ، دي كاپريو اين همه راه از اون سر دنيا بلند شه بياد اينجا براي يه همچين جلسه اي ! »

 

با شنيدن اين حرف شريف الملك ، ميرزا كمي آروم شد و بعد هم كه  با هم بيشتر به اين ماجرا فكر كرديم بيشتر به صحبت هاي اون ايمان آورديم و كمي آسوده تر به فعاليت هامون پرداختيم . من كه خيلي اميدوار شدم و پيش خودمون هم باشه اعتماد به نفس از دست رفته خودم رو هم دوباره بدست آوردم . ..... ( ادامه دارد )

      

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 قسمت ششم

   شريف الملك آدم سياست بازي بود و نفوذ خوبي هم در دربار داشت . خلاصه اينكه مناسب ترين گزينه براي مقابله با مرجان بانو بود .

 

   وقتي ماجرا رو براي ميرزا تعريف كردم ، با انجام اين كار مخالفت كرد . خودش ميگفت زياد به همكاري اون اميدوار نيست . ولي حقيقت ماجرا چيز ديگري بود .

   شريف الملك اگر چه از دوستان قديمي ميرزا بود اما ميرزا هميشه وقتي صحبت اون به ميان مي آمد ، چهره اش در هم ميشد و احساس بدي به او دست مي داد.

   از شما چه پنهان كه اين شريف الملك در مارمولك بازي اگر در سطح بالاتري از پدر ميرزا نبود ، چيزي هم از آن كم نداشت .

 

   بيچاره ميرزا ، در دوران مكتبخانه ، شريف الملك هميشه زير پاي ميرزا مي نشت و اون رو شير ميكرد تا در مقابل استاد مكتبخانه و مدير و ... گستاخي كند و جو آنجا را به هم بريزد تا خودش از اين آشفتكي حداكثر استفاده را ببرد و در نهايت هم اين ميرزاي بيچاره بود كه شكنجه ها و فلك هاي مدير را تحمل مي كرد.

 

   ميرزا اصرار داشت كه  اين موضوع نبايد ما بين غريبه ها مطرح شود و هر طوري كه شده بايد خودمون يه فكري براي اين اعمال افسار گسيخته مرجان بانو بكنيم و براي اينكه من را متقاعد كند ، پيشنهاد زيرزبون كشي از خواهرم را نيز مطرح كرد . اما كورخوانده بود ، فكر ميكرد  من متوجه اون فكر خرابش كه ميخواست در اين آشفته بازار پاي خواهر من رو هم وسط بكشه و افكار شوم خودشو عملي كنه ، نميشم.

 

   در جواب گفتم : « فكر اين كار رو از سرت بيرون كن ، وگرنه خودت ميدوني چه بلايي سرت ميارم . »

« چرا عصباني شدي ، مگه من چي گفتم ؟ خوب محبوبه از هر كسي به مرجان نزديك تره »

« اگه يك بار ديگه اسم خواهر من رو به زبون بياري ، همون زبونتو از ريشه ميكنم ! »

« مگه نوبرشو اوردي؟ »

 « بله كه نوبرشو اوردم ، خوبشم اوردم »

« ببينم ، اصلا به تو چه كه خواهر من مكتبخانه آكتوري زده ! تو چرا اين وسط داري دست و پا ميزني ؟ »

« بدبخت من دلم براي تو ميسوزه ، پس فردا كه آقا باباتون همه ملك و املاك خودشون رو  به نام خواهرتون كردند . اون موقع ميفهمي كه من چرا اين وسط دست و پا ميزنم ! من رو بگو كه دارم خودمو براي كي به دردسر مي اندازم »

«‌ ببين ، اين بازي ها رو برو براي كسي در بيار كه تو رو نشناسه ! »

« منظور ! »‌

« فكر كردي من خرم و نميفهمم كه گلوت پيش خواهر من گير كرده ! »

« گلوي من گير كرده !  اين خواهر شما است كه دست از سر من بر نميداره . »

« آره جون خودت ، ديدم تو اداره فرهنگ چقدر تو رو تحويل گرفت »

« باشه ، ‌بر فرض محال ، همين طوري است كه تو ميگي . خوب اين به اون در . گلوي تو پيش خواهر من گير كرده ، گلوي من هم پيش خواهر تو . پس بهتره  با هم كنار بياييم  تا اينكه ببينيم سر جفتمون بي كلاه مونده »

 

   همين طور كه من و ميرزا در حال مشاجره بوديم ، صداي پسرك روزنامه فروش نظرما را به خودش جلب نمود . ابتدا گمان كردم به اشتباه شنيده ام اما وقتي پسرك دوباره خبر روزنامه را تكرار كرد ، ديگه مجالي براي ترديد باقي نمانده بود .

 

   ميرزا پسرك را صدا كرد و يك روزنامه از آن خريد و خواندن جزئيات خبر همان و اولين سكته بنده هم همان . ميرزا با خواندن خبر تصميم گرفت از پافشاري بر روي نظر خود دست بردارد و براي مصلحت خودش و نجات جان من هم كه شده با شريف الملك كنار بيايد .

 

   فرداي آن روز با شريف الملك در يكي از رستوران هاي مجلل لاله زار قراري ترتيب داديم و در حالي كه آن روزنامه كزايي را نيز به همراه داشتيم به رستوران مورد نظر رفتيم . ...... ( ادامه دارد )

  

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 قسمت پنجم

   فرداي آن روز ، رييس فرهنگ و هنر وقت دستور لغو مجوز مكتبخانه آكتوري مرجان بانو را صادر كرد.

هم من و هم ميرزا ، وقتي اين خبر رو شنيديم ، از شدت خوشحالي توي پوستمون نمي گنجيديم.

 

  شايد بپرسيد ميرزا ديگه چرا ؟ ولي همونطور كه قبلا گفتم ، ميرزا به خواهرش خيلي حسادت ميكرد و اين مكتبخانه آكتوري هم باعث شده بود سركوفت هاي بيشتري از پدر و مادرش بشنود . خوب ميرزا هم آدم بود ديگه ، يه قدري ميتونست تحمل كنه . پيش خودمون باشه توي اين مورد حق با ميرزا بود ، مرجان بانو ديگه شورشو در آورده بود . خوب اين ميرزاي بيچاره چه تقصيري داشت ، حد و توانش همين بود . ولي در عوض آدم صادقي بود. نه مثل بعضي ها كه تا به جايي ميرسند ،‌سريع رنگ عوض ميكنند و ديگه حتي آدم رو هم به جا نمي آورند.

 

   نزديك هاي ظهر، به اتفاق ميرزا ، پيشكشي تهيه كرده و جهت تشكر به دفتر رييس فرهنگ و هنر رفتيم . وقتي وارد آنجا  شديم  ، مرجان بانو با چهره اي خندان به همراه خواهرم از اتاق رييس خارج شدند و

هنگامي كه ما را ديدند ،‌پشت چشمي نازك كرده و رويشان را از ما برگرداندن و از آنجا بيرون رفتند.

 

   ميرزا كه هيچ ، حتي من هم گيج شده بودم . وقتي از پيشكار رييس در خواست شرف يابي كردم ، متوجه شدم كه كار خراب تر از اين حرف ها است . متاسفانه رودست خورده بوديم و اين مرجان بانو كه بگم خدا چيكارش كنه ، يك پاپوش گشاد برايمان دوخته بود كه تا عمر داريم يادمون نره . نمي دونم كدوم نامردي به مرجان بانو گفته بود كه ، من  زير آب اون رو زدم .

 

  اون روز ما رو به جرم نمايش غير قانوني سينماتو گراف هاي غير مجاز دستگير كردند و روانه زندان شديم.

خدا قسمتتون نكنه ، زندان رو ميگم . آدم صد بار تو صف بزمواره بره اما يك بار زندان نره . تو اين چند روزه به اندازه چند سال پير تر شدم ، ولي در عوض باعث شد آدم هاي اطرافم رو بهتر بشناسم و فرق دوست و دشمن رو تشخيص بدم . در كل آدم پخته تري شدم . تو زندان با چند نفر هم آشنا شدم كه خيلي آدم هاي خوبي بودند. مثل : اكبر سيبيل ، مرتضي شله ، لوك خوش دست  و برادران دالتون و ...

 

   ميرزا با برادر قد بلنده دالتون ها خيلي رفيق شده بود . تو اين چند روز با هم كلي حال كردند. انگار نه انگار كه افتادن زندان . اما من هنوز از فكر رودست خوردن از مرجان بانو بيرون نيومده بودم .

روزشماري ميكردم  از زندون آزاد شم تا يه درس حسابي به مرجان بانو بدم.

 

   به سادگي و صداقت خودم ، افسوس ميخوردم. من رو بگو كه فكر ميكردم اون از من خوشش مياد . نگو خانوم از من فقط به عنوان يه طعمه براي رسيدن به اهدافش استفاده كرده ، ولي هنوز من رو نشناخته بود .

 

   خلاصه ، بعد از سه روز با پادرمياني پدر ميرزا از زندان آزاد شديم . بي درنگ رفتم به محضر دوستي كه در اداره فرهنگ داشتم تا از اوضاع و اتفاق هاي پيش آمده خبري بگيرم . اما متاسفانه متوجه شدم كه او از آنجا اخراج شده است . مثل اينكه اين مرجان بانو ميخ خودش رو محكم تر از اين حرف ها كه من فكرش رو ميكردم ، كوبيده بود .  ولي من به اين راحتي ها از ميدون بدر نميشدم .

 

  تو اين فكر بودم كه چكار ميتونم بكنم تا روي اين مرجان بانو كم بشه ! كه ناگهان به ياد شريف الملك افتادم .  از دوستان قديمي ميرزا بود و سردبير يكي از روزنامه هاي خاكستري رنگ طرفدار دربار !

 ....... ( ادامه دارد )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 قسمت چهارم
 

خوشبختانه ، خواهرم خيلي به ميرزا رو نمي داد . بنده خدا حق داشت ، از بين اين همه پسر خوش تيپ و خوش هيكل اين ميرزاي چپر چلاق عاشق اون شده بود . خلاصه از ميرزا درخواست و از خواهر من انكار .

خواهرم از تمام شيوه هايي كه دختر ها بلد هستند استفاده كرد تا به ميرزا بفهمونه كه داره وقتشو تلف ميكنه ، ولي انگار نه انگار ، يعني يه جوري شده بود در حد همون نام فاميلي اش ، از مكتبخانه تا .... همه مسخرش ميكردند .

 

  چند بار رييس انجمن پسران در آستانه ازدواج ، من رو كنار كشيد و از من خواست تا سفارش ميرزا رو به خواهرم بكنم . بيچاره حق داشت آخه اين التماس هاي ميرزا و جواب رد دادن هاي خواهر من باعث شده بود تا مجمع مركزي انجمن دختران دم بخت چند تا اصلاحيه تند و تيز در مورد ازدواج صادر كنه تا آه از نهاد هر پسري كه اون رو ميخونه بلند بشه .

 

  در عوض مرجان بانو ،‌خواهر ميرزا رو ميگم ، از من خيلي خوشش ميومد . دروغ نگم ، منم از اون بدم نميومد .   طفلي بازيگر مورد علاقه اش محمد رضا خان گلزار بود . يه روز با هم رفته بوديم توي صف بزمواره ، ‌بنده خدا از بس پشت سر بازيگر محبوبش حرف و حديث شنيد كه همون شب وقتي برگشت خونشون بازيگر محبوبش شد  دانيل اوتوي  ، تازه كارگردان مورد علاقه اش هم از آرش خان معيريان ، تبديل شد به فدريكو فليني ، پيشرفت قابل توجهي داشت .، براي يك روز و اين همه تغير و تحول !

 به نظر من كه جاي تقدير و تشكر داره .

 

  دختر باهوشي بود ،‌هيچ جوري نميشد با ميرزا مقايسه اش كرد . تو همين چند روزي كه به همراه ميرزا به بزمواره اومد ، آنچنان پيشرفتي كرد كه آدم باورش نميشد . همون فرداي مجلس ختم بزمواره ، اولين مكتبخانه آزاد آكتوري سينماتو گراف رو تاسيس كرد .  خودش هم به عنوان استاد اعظم آكتوري مشغول آموزش هنر جويان شد .

 

   سر اين كلاس هاي مكتبخانه آكتوري از هر چهار كلمه  ، يكي اش استينسلافسكي بود . من مونده بودم اين چيز ها رو از كجا ياد گرفته بود !

 

البته اين رو بگم كه اين چيزا باعث نشده بود كه خودشو براي من بگيره . هنوز هم وقتي من رو ميديد ، دست و پاش رو گم ميكرد و زبونش ميگرفت .

 

من خيلي از اين شغلش خوشم نميومد . يه وقت فكر نكنيد مخالف اشتغال زن ها هستم ، نه . آخه شما كه نميدونيد ، به اين پسر هاي مكتبخانه هيچ جوري نميشد اعتماد كرد ، از ميرزا هم بدتر بودند . چشم و گوش دختر ها رو حسابي باز ميكردند . به خاطر همين هم من از تمام انرژي ام استفاده كردم تا بتونم مرجان بانو رو

از شر اين شغلش خلاص كنم . اولش به قول شما امروزي ها سعي كردم مخشو بزنم تا از خر شيطون بياد پايين و اين مكتبخانه آكتوري رو تعطيل كنه ، اما فايده اي نداشت . توي اين يه زمينه حف من رو نميخوند . ميدونم تاثير همين كلاس ها بود .

 

  اگر جلوي اون رو نميگرفتم ، ديگه ممكن بود كار از كار بگذرد و دست من توي پوست گردو بمونه ، به خاطر همين هم مجبور شدم برم پيش رييس فرهنگ و هنر وقت و زير آب اين مكتبخانه آكتوري مرجان بانو رو پيش اون بزنم و تا هم خيال خودم راحت بشه و هم آينده مرجان بانو به خطر نيوفته . اينجوري براي هر دوي ما بهتر بود .  .......... ( ادامه دارد )   

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 قسمت سوم

   خدا رحمتش كنه ، چه خاطره هايي با هم داشتيم. هي جوني كجايي كه يادت بخير! چه كارا كه اون موقع نمي كرديم ، خدا از سر تقصيراتمون بگذره ، اين ميرزاي خدا بيامرز از اون آدمهاي نيك روزگار بود ، كه اين نيك بودنش رو فقط تو اين صف هاي بزمواره ميشد فهميد .

 

  توي اون فشار چند صد اتمسفري كه فشار قبر جلوش لنگ ميندازه ، تنها كسي كه ميتونست از اون مخمصه من رو نجات بده ،‌همين ميرزاي خودمون بود.

  بعد از ساعت ها ايستادن و با نفر عقبي و جلويي درباره تصوير متحرك و لزوم نگاه ملي صحبت كردن و از شدت سرما و گلاب به روتون به خود پيچيدن ؛ به محض اينكه بليط خانه شروع به فروش بليط ميكرد ، همون نفر عقبي كه چند لحظه پيش از سينماتو گراف معنا گرا و فرهيخته و لزوم گسترش اون با جزئيات و تفسير صحبت ميكرد كه هر كي نميدونست فكر ميكرد فوق مكتبخانه نگاه ملي داره ! آنچنان فشاري بهت وارد ميكنه كه برق از هفت جات ميپره ، بعد هم كه بهش يه چيزي بگي ! به كل منكر ميشه كه تو اصلا جات اينجا بوده و ميخواد بندازدت بيرون ، تو هم كه مي خواي اين همه توي صف ايستادنت بي ثمر نمونه ، مجبوري تحمل كني و به خاطر مصلحت خودت چشمتو روي همه چيز ببندي.

 

  خلاصه تا نزديكاي بليط خانه با اين وضعيت ناجور پيش ميري كه ناگهان متوجه ميشي ميرزا داره از دور داد ميزنه: « امين الدوله ، امين الدوله ! منو از صف انداختن بيرون ! »

هيچي بعد از كلي مصيبت بايد از صف بزني بيرون ، تازه اونم با كلي بدبختي ! ميپرسين چرا ؟ چون ما راوي اينا هستيم . ميرزا اينا رو ميگم.

 

  بابام راوي باباش بود ، ‌مادرم راوي مادرش ، خواهرم راوي خواهرش ، خودمم راوي خود گور به گورشم. به خاطر همين بايد هر كجا كه اونها هستن ما هم باشيم تا كليت روايت زير سئوال نره ! آخه سازمان روايت جهاني خيلي روي اين مورد حساسيت به خرج ميده و هر ماه هي را به را بازرس ميفرسته تا اطمينان حاصل كنه از اينكه خدايي نكرده يه وقت اين روايت ها سير منطقيش از بين نره .

 

  تو همه اين مدت كه تو اون بزمواره و ادامش توي اين چشنواره جديده شركت كرديم ، ياد ندارم يه بار مثل آدم بليط خريده باشيم . هر دفعه بايد ده برابر قيمت بليط به باباي ميرزا پول ميداديم تا بتونيم بريم تو . آقا از پسرشم پول ميگرفت ! من نميدونم اين پولا چه جوري از گلوش پايين ميرفت . همين كارا رو كرده كه الان به جرم مفاسد اقتصادي تحت تعقيبه ! ميگن جزو ده مرد ثروتمند جهانه.

 

  ولي با همه اين موارد ، هميشه به بابام حسوديم ميشد . آخه من نمي فهمم چطوري بين يه پدر و پسر اينقدر اختلاف وجود داره . از شانس من بدبخت ، الان بابام داره با باباي ميرزا اون سر دنيا كيف و حالش رو ميكنه ، من فلك زده ام مجبورم صبح تا شب برم قبرستون سر مزار ميرزا ، آخه سازمان اجبار كرده كه ارتباط راوي با سوزه نبايد به هيچ وجه قطع بشه ، حتي بعد از مرگش .

 

  البته براي من بهتر شده حد اقل از شر خرابكاري هاي ميرزا راحت شدم . .خدا را شكر روح آرومي داره ، طفلي جز نفرين و لعنت به باباش كار ديگه اي نميكنه . كار من هم آسون تر شده ، هر روز از همون صفحه كه مربوط به روز اول مرگش بود ، يه كپي ميگيرم و ميدم به سازمان ، خوشبختانه هنوز بويي نبردن ، خودتون كه بهتر ميدونيد توي اين مرحله كارا تقريبا فرماليتس و خيلي جدي نميگيرنش .

 

  من كه از اين شغل خيري نديدم ، البته نا شكر نيستم پيش خودمون باشه يه لذت هايي ام داشت ، يه لحظه هاي خوب ولي مربوط به ميرزا نميشد. ماجرا مربوط به خواهر ميرزا بود . بر خلاف خودش ، خواهر نجيب و خانومي داشت ، بر و روشم بدك نبود . هرچي بود از اين انتر منتراي توي سينماتو گراف بهتر بود .

 

  ميرزا بيشتر وقتشو پيش خواهرش بود ، يه وقت فكر نكنيد خيلي دوستش داشت ها ، نه . ميخواست سر به تنش نباشه ، آخه از اون زبون بازا بود و حسابي خودش رو تو دل باباي ميرزا جا كرده بود . به همين خاطر ميرزا خيلي دل خوشي ازش نداشت ، اينم كه ميبينيد هميشه پيش خواهرش بود به خاطر خواهر من بود . خدابيامرز خيلي هيز بود . چند بار نزديك بود به خاطر همين چشم چروني هاش از هستي ساقطش كنم كه از ترس جريمه ها و تحريم هاي سازمان از اين كار چشمپوشي كردم . ........ ( ادامه دارد )

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه بیستم فروردین 1386  |
 قسمت دوم

 پدر ميرزا  بزرگترين قاچاقچي فيلم در جهانه و فيلمي ساخته نشده كه حداقل سه نسخه از اون رو نداشته باشه ، نام سينماتوگرافچي رو هم رييس سينما تك فرانسه ، هانري لانگلوا روي اون گذاشته.

 

  تازه مسئول ا نتخاب فيلمهاي بخش بين المللي بزمواره هم ايشون هستند . خلاصه كه از شير مرغ تا جون آدميزاد اين بزمواره رو پدر ميرزا جفت و جور ميكنه . تو كار بازار سياه بليط هم هستش ، خدا خيرش بده هواي من رو كه خيلي داره ! هر وقت بعد از هفت هشت ساعت كه توي صف مي ايستم و بليط گيرم نمياد به ده برابر قيمت بهم ميفروشه . بازم خدا سايشو از سر ما كم نكنه كه حداقل بعد از كلي الافي ، از ديدن محصولات سينماتوگراف فرهنگي و بومي همراه با نگاه ملي محروم نميشيم.

 

  تا قبل از اين بزمواره من نمي دونستم كه ايران اينقدر اشتراك هاي فرهنگي و هنري و مليتي با امريكا داره ، آخه اكثر تصوير هاي متحرك بزمواره كه با گرايشات فرهنگي و بومي همراه با نگاه ملي اند ،‌كپي اين سينماتوگراف هاي آنهاست . بيخود نيست كه ميگن ما با هم دوست و برادريم !  فقط اينجا يه سئوا لي ميمونه و اونم اينه كه چرا ما بعد از اون انقلاب دومي رفتيم سفارت اونها رو اشغال كرديم ؟ آخه با اين همه اشتراكات كه ما با اونها داريم ، چرا اونها مي خواستن جاسوسي ما رو بكنن ؟

 

  فكر ميكنم از اين مورد هم مثل اهداف تشكيل بزمواره بايد گذشت و خيلي پيگير اين ماجرا نشد، چون خدا رو چه ديدي شايد كارمون بيخ پيدا كرد و تو اين شير تو شير انرژي هسته اي و خاور ميانه جديد و اعدام صدام و ...... يه گيري هم به ما بدن . ما هم كه به طور كلي تو اين چيزا شانس نداريم اونوقت آخر عمري معلوم نيست چه بلايي سرمون مياد ! شايد باورتون نشه ولي هنوز كه هنوزه وقتي ياد زندان رفتنم ميوفتم ، دست و پام مثل اين پيش غذا هايي كه جديدا جاي سير ترشي سر سفرها مد شده ، شروع به لرزيدن ميكنه.

 

  راستي خيلي خودتون رو درگير حساب كردن سن من نكنيد . شما كه هيچ ، بزرگترين محققان تاريخي هم هنوز نتونستند بفهمند كه من چند سالمه ، خودمم خيلي تمايل ندارم كه بقيه بدونن ، اينجوري با امنيت بيشتري زندگي مي كنم ، نميگم چشماتون شوره ها نه ، ولي چش ندارين ببينيد يكي با اين سن و سال هنوز كه هنوزه سر حاله و هوش و هواسش سر جاشه ! همين ميرزاي خودمون ،‌هر چي بهش گفتم « بابا ، جايي نگو سنت چقدره ، اين مردم چشمت ميكنن ها ! » ولي مگه حرف تو كلش ميرفت ، اصلا به باباش نرفته بود . هر چي اين باباش مارمولك و هفت خط بود اين ميرزا پخمه و ساده لوح ، انقدر حرف من رو گوش نكرد تا آخر اون اتفاقي كه نبايد بيوفته ، افتاد و بيست سال پيش به دليل سكته مغزي مرد .  بنده خدا ، اهل  فكر كردن هم نبود كه آدم بگه شايد بخاطر اون بوده . ........ ( ادامه دارد )    

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 قسمت اول

  روزي ، روزگاري در ايران، همزمان با انقلاب مشروطه ، به همت عده اي از جوانان مشروطه خواه بزمواره اي در زمينه تصوير متحرك يا سينماتوگراف ، بر پا شد . و هر ساله جوايزي نفيسي به برگزيدگان خود اهدا نمود .

   هدف از برگزاري اين بزمواره براي نگارنده در آن زمان چندان شير فهم نشد ، اما خود اين انقلابيون مشروطه خواه اهداف خود را اينگونه بيان نمودند :

1-     شستشوي افكار عمومي جهت بالندگي فرهنگي و گرايش به سينماتوگراف بومي در پرتوي نگاه ملي.

2-     رقابت با نمونه هاي خارجي و حمايت از محصولات داخلي جهت تسخير بازار سينماتوگراف جهان.

3-     بي اعتبار كردن بزمواره هاي اسكار ، كن، ونيز و ....

4-     دعوت از فرهيختگان و اساتيد والامقام در زمينه تصوير متحرك به منظور شركت در بزمواره و برقراري روابط مشروع سينماتوگرافي با اين عزيزان.   مانند: جنيفرالملوك لوپز ، دوشيزه مكرمه شارون استون و مونيكا بانو بلوچي كه اتفاقا اصالت ايشان به ايران و منطقه سيستان و بلوچستان بر مي گردد و گفته ميشود از نزديكان يكي از بازيگر كارگردانان خودمان است .

 

  اينجانب زياد پيگير اين قضيه نشدم ، به خصوص اين مورد آخري، به هر حال شما هم بهتر است در اين زمينه خيلي كنجكاوي ننماييد، چون ممكن است انگ سياه نمايي به شما ببندند و شما را خائن بنامند و يا انگ سطحي نگري به شما بزنند و شما را هندي پسند بنامند.

 

  خلاصه در همين حال و هوا يك روز صبح كه ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچي مشغول الواتي در كوچه پس كوچه هاي لاله زار بود ، تكه كاغذي تبليغاتي كه مربوط به بزمواره ميشد ، نظر او را به خود جلب كرد. ميرزا بعد از اينكه محتويات اين كاغذ را به تفسير مطالعه نمود ، ناگهان از هوش برفت و نقش زمين شد . زود قضاوت نكنيد به خاطر دعوت از مونيكا بانو نيست . دلايل بيهوشي ميرزا بسيار فراتر از اين حرف ها بود .

 

ميرزا از دوران مكتب خانه چندان دلخوشي از نام فاميل خود نداشت و همواره به خاطر داشتن يك فاميلي بسيار عجيب و غريب مورد تمسخر هم مكتبيان خود قرار ميگرفت . ميرزا آقا كاظم ، بارها از پدرش دليل انتخاب چنين نام فاميلي را براي خود جويا شده بود ، اما پدر ميرزا هر بار از دادن پاسخي مناسب به او تفره رفته و به قول امروزي ها اون رو پيچونده بود.

 

  يك روز ميرزا به پيش استاد ادبيات مكتبخانه رفت و از او پرسيد ( سينماتو گراف يعني چي؟)

استاد بعد از بررسي از چندين فرهنگ لغت و كتب قديمي و جديد ادبي حتي نامي از اين كلمه نيز پيدا نكرد چه برسد به معني آن . ميرزا كه از اين اتفاق بسيار ناراحت شده بود با تندي به استاد گفت « پس چرا نام فاميل من سينماتو گرافچي است؟»  استاد هم كه گستاخي ميرزا را بر نمي تابد با عصبانيت در جواب گفت:

 « به من چه ، برو از بابات بپرس ، يكي ديگه يه غلطي ميكنه ، من بايد جوابشو بدم . سيرابي ! » .

 

   البته در مورد زبان محاوره آن زمان ، بنده كه خوب يادم نمي آيد ، اما با همۀ اين موارد گويش استاد خيلي به زمان مشروطه نزديك نيست . احتمالاً صحبت هاي ايشان بايد تحريف و دستكاري شده باشد ، شايد هم به خاطر اينكه خيلي دچار عصبانيت شده بودند اينگونه صحبت كردند .

 

خلا صه كار ميرزا بيخ پيدا ميكند و آنچنان پيگير اين نام فاميل خود ميشود كه از قبل هم انگشت نماترشده بود . حالا فقط هم مكتبيانش نيستند كه او را مسخره ميكنند ، بلكه از رييس مكتبخانه گرفته تا رييس  ثبت احوال و  شهرباني و كميسري وقت نيز ، هر از گاهي براي خنده هم كه شده ، نام فاميل او را به خاطر مي آوردند . تا اينكه ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچي چشمش به آن برگه روي ديوار لاله زار افتاد . ميرزا بعد از اينكه به هوش آمد ، لحظه اي درنگ نكرد و به وتعجيل درشكه اي دربست نمود و به سمت محل كار پدرش رفت .

   بعد از اينكه ميرزا برگه را به پدرش نشان ميدهد ، پدر لبخندي ميزند و با خوشحالي برگه را گرفته و آن را مي خواند . ميرزا از پدرش پرسيد « بزمواره سينماتوگراف چيه ؟ چرا نام فاميل ما را آنجا نوشته اند ؟ »  پدر ميرزا كه ديگه لزومي نميبينه  چيزي رو از ميرزا مخفي كنه ، كل ماجرا رو به اون ميگه. خواهش ميكنم از من نخواهيد  هر چيزي رو كه اون گفته ، به شما بگم . ولي به طور كلي ماجرا از اين قراره ؛........( ادامه دارد )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه ششم فروردین 1386  |
 
 
بالا