تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 قسمت چهارم
 

خوشبختانه ، خواهرم خيلي به ميرزا رو نمي داد . بنده خدا حق داشت ، از بين اين همه پسر خوش تيپ و خوش هيكل اين ميرزاي چپر چلاق عاشق اون شده بود . خلاصه از ميرزا درخواست و از خواهر من انكار .

خواهرم از تمام شيوه هايي كه دختر ها بلد هستند استفاده كرد تا به ميرزا بفهمونه كه داره وقتشو تلف ميكنه ، ولي انگار نه انگار ، يعني يه جوري شده بود در حد همون نام فاميلي اش ، از مكتبخانه تا .... همه مسخرش ميكردند .

 

  چند بار رييس انجمن پسران در آستانه ازدواج ، من رو كنار كشيد و از من خواست تا سفارش ميرزا رو به خواهرم بكنم . بيچاره حق داشت آخه اين التماس هاي ميرزا و جواب رد دادن هاي خواهر من باعث شده بود تا مجمع مركزي انجمن دختران دم بخت چند تا اصلاحيه تند و تيز در مورد ازدواج صادر كنه تا آه از نهاد هر پسري كه اون رو ميخونه بلند بشه .

 

  در عوض مرجان بانو ،‌خواهر ميرزا رو ميگم ، از من خيلي خوشش ميومد . دروغ نگم ، منم از اون بدم نميومد .   طفلي بازيگر مورد علاقه اش محمد رضا خان گلزار بود . يه روز با هم رفته بوديم توي صف بزمواره ، ‌بنده خدا از بس پشت سر بازيگر محبوبش حرف و حديث شنيد كه همون شب وقتي برگشت خونشون بازيگر محبوبش شد  دانيل اوتوي  ، تازه كارگردان مورد علاقه اش هم از آرش خان معيريان ، تبديل شد به فدريكو فليني ، پيشرفت قابل توجهي داشت .، براي يك روز و اين همه تغير و تحول !

 به نظر من كه جاي تقدير و تشكر داره .

 

  دختر باهوشي بود ،‌هيچ جوري نميشد با ميرزا مقايسه اش كرد . تو همين چند روزي كه به همراه ميرزا به بزمواره اومد ، آنچنان پيشرفتي كرد كه آدم باورش نميشد . همون فرداي مجلس ختم بزمواره ، اولين مكتبخانه آزاد آكتوري سينماتو گراف رو تاسيس كرد .  خودش هم به عنوان استاد اعظم آكتوري مشغول آموزش هنر جويان شد .

 

   سر اين كلاس هاي مكتبخانه آكتوري از هر چهار كلمه  ، يكي اش استينسلافسكي بود . من مونده بودم اين چيز ها رو از كجا ياد گرفته بود !

 

البته اين رو بگم كه اين چيزا باعث نشده بود كه خودشو براي من بگيره . هنوز هم وقتي من رو ميديد ، دست و پاش رو گم ميكرد و زبونش ميگرفت .

 

من خيلي از اين شغلش خوشم نميومد . يه وقت فكر نكنيد مخالف اشتغال زن ها هستم ، نه . آخه شما كه نميدونيد ، به اين پسر هاي مكتبخانه هيچ جوري نميشد اعتماد كرد ، از ميرزا هم بدتر بودند . چشم و گوش دختر ها رو حسابي باز ميكردند . به خاطر همين هم من از تمام انرژي ام استفاده كردم تا بتونم مرجان بانو رو

از شر اين شغلش خلاص كنم . اولش به قول شما امروزي ها سعي كردم مخشو بزنم تا از خر شيطون بياد پايين و اين مكتبخانه آكتوري رو تعطيل كنه ، اما فايده اي نداشت . توي اين يه زمينه حف من رو نميخوند . ميدونم تاثير همين كلاس ها بود .

 

  اگر جلوي اون رو نميگرفتم ، ديگه ممكن بود كار از كار بگذرد و دست من توي پوست گردو بمونه ، به خاطر همين هم مجبور شدم برم پيش رييس فرهنگ و هنر وقت و زير آب اين مكتبخانه آكتوري مرجان بانو رو پيش اون بزنم و تا هم خيال خودم راحت بشه و هم آينده مرجان بانو به خطر نيوفته . اينجوري براي هر دوي ما بهتر بود .  .......... ( ادامه دارد )   

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 قسمت سوم

   خدا رحمتش كنه ، چه خاطره هايي با هم داشتيم. هي جوني كجايي كه يادت بخير! چه كارا كه اون موقع نمي كرديم ، خدا از سر تقصيراتمون بگذره ، اين ميرزاي خدا بيامرز از اون آدمهاي نيك روزگار بود ، كه اين نيك بودنش رو فقط تو اين صف هاي بزمواره ميشد فهميد .

 

  توي اون فشار چند صد اتمسفري كه فشار قبر جلوش لنگ ميندازه ، تنها كسي كه ميتونست از اون مخمصه من رو نجات بده ،‌همين ميرزاي خودمون بود.

  بعد از ساعت ها ايستادن و با نفر عقبي و جلويي درباره تصوير متحرك و لزوم نگاه ملي صحبت كردن و از شدت سرما و گلاب به روتون به خود پيچيدن ؛ به محض اينكه بليط خانه شروع به فروش بليط ميكرد ، همون نفر عقبي كه چند لحظه پيش از سينماتو گراف معنا گرا و فرهيخته و لزوم گسترش اون با جزئيات و تفسير صحبت ميكرد كه هر كي نميدونست فكر ميكرد فوق مكتبخانه نگاه ملي داره ! آنچنان فشاري بهت وارد ميكنه كه برق از هفت جات ميپره ، بعد هم كه بهش يه چيزي بگي ! به كل منكر ميشه كه تو اصلا جات اينجا بوده و ميخواد بندازدت بيرون ، تو هم كه مي خواي اين همه توي صف ايستادنت بي ثمر نمونه ، مجبوري تحمل كني و به خاطر مصلحت خودت چشمتو روي همه چيز ببندي.

 

  خلاصه تا نزديكاي بليط خانه با اين وضعيت ناجور پيش ميري كه ناگهان متوجه ميشي ميرزا داره از دور داد ميزنه: « امين الدوله ، امين الدوله ! منو از صف انداختن بيرون ! »

هيچي بعد از كلي مصيبت بايد از صف بزني بيرون ، تازه اونم با كلي بدبختي ! ميپرسين چرا ؟ چون ما راوي اينا هستيم . ميرزا اينا رو ميگم.

 

  بابام راوي باباش بود ، ‌مادرم راوي مادرش ، خواهرم راوي خواهرش ، خودمم راوي خود گور به گورشم. به خاطر همين بايد هر كجا كه اونها هستن ما هم باشيم تا كليت روايت زير سئوال نره ! آخه سازمان روايت جهاني خيلي روي اين مورد حساسيت به خرج ميده و هر ماه هي را به را بازرس ميفرسته تا اطمينان حاصل كنه از اينكه خدايي نكرده يه وقت اين روايت ها سير منطقيش از بين نره .

 

  تو همه اين مدت كه تو اون بزمواره و ادامش توي اين چشنواره جديده شركت كرديم ، ياد ندارم يه بار مثل آدم بليط خريده باشيم . هر دفعه بايد ده برابر قيمت بليط به باباي ميرزا پول ميداديم تا بتونيم بريم تو . آقا از پسرشم پول ميگرفت ! من نميدونم اين پولا چه جوري از گلوش پايين ميرفت . همين كارا رو كرده كه الان به جرم مفاسد اقتصادي تحت تعقيبه ! ميگن جزو ده مرد ثروتمند جهانه.

 

  ولي با همه اين موارد ، هميشه به بابام حسوديم ميشد . آخه من نمي فهمم چطوري بين يه پدر و پسر اينقدر اختلاف وجود داره . از شانس من بدبخت ، الان بابام داره با باباي ميرزا اون سر دنيا كيف و حالش رو ميكنه ، من فلك زده ام مجبورم صبح تا شب برم قبرستون سر مزار ميرزا ، آخه سازمان اجبار كرده كه ارتباط راوي با سوزه نبايد به هيچ وجه قطع بشه ، حتي بعد از مرگش .

 

  البته براي من بهتر شده حد اقل از شر خرابكاري هاي ميرزا راحت شدم . .خدا را شكر روح آرومي داره ، طفلي جز نفرين و لعنت به باباش كار ديگه اي نميكنه . كار من هم آسون تر شده ، هر روز از همون صفحه كه مربوط به روز اول مرگش بود ، يه كپي ميگيرم و ميدم به سازمان ، خوشبختانه هنوز بويي نبردن ، خودتون كه بهتر ميدونيد توي اين مرحله كارا تقريبا فرماليتس و خيلي جدي نميگيرنش .

 

  من كه از اين شغل خيري نديدم ، البته نا شكر نيستم پيش خودمون باشه يه لذت هايي ام داشت ، يه لحظه هاي خوب ولي مربوط به ميرزا نميشد. ماجرا مربوط به خواهر ميرزا بود . بر خلاف خودش ، خواهر نجيب و خانومي داشت ، بر و روشم بدك نبود . هرچي بود از اين انتر منتراي توي سينماتو گراف بهتر بود .

 

  ميرزا بيشتر وقتشو پيش خواهرش بود ، يه وقت فكر نكنيد خيلي دوستش داشت ها ، نه . ميخواست سر به تنش نباشه ، آخه از اون زبون بازا بود و حسابي خودش رو تو دل باباي ميرزا جا كرده بود . به همين خاطر ميرزا خيلي دل خوشي ازش نداشت ، اينم كه ميبينيد هميشه پيش خواهرش بود به خاطر خواهر من بود . خدابيامرز خيلي هيز بود . چند بار نزديك بود به خاطر همين چشم چروني هاش از هستي ساقطش كنم كه از ترس جريمه ها و تحريم هاي سازمان از اين كار چشمپوشي كردم . ........ ( ادامه دارد )

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه بیستم فروردین 1386  |
 قسمت دوم

 پدر ميرزا  بزرگترين قاچاقچي فيلم در جهانه و فيلمي ساخته نشده كه حداقل سه نسخه از اون رو نداشته باشه ، نام سينماتوگرافچي رو هم رييس سينما تك فرانسه ، هانري لانگلوا روي اون گذاشته.

 

  تازه مسئول ا نتخاب فيلمهاي بخش بين المللي بزمواره هم ايشون هستند . خلاصه كه از شير مرغ تا جون آدميزاد اين بزمواره رو پدر ميرزا جفت و جور ميكنه . تو كار بازار سياه بليط هم هستش ، خدا خيرش بده هواي من رو كه خيلي داره ! هر وقت بعد از هفت هشت ساعت كه توي صف مي ايستم و بليط گيرم نمياد به ده برابر قيمت بهم ميفروشه . بازم خدا سايشو از سر ما كم نكنه كه حداقل بعد از كلي الافي ، از ديدن محصولات سينماتوگراف فرهنگي و بومي همراه با نگاه ملي محروم نميشيم.

 

  تا قبل از اين بزمواره من نمي دونستم كه ايران اينقدر اشتراك هاي فرهنگي و هنري و مليتي با امريكا داره ، آخه اكثر تصوير هاي متحرك بزمواره كه با گرايشات فرهنگي و بومي همراه با نگاه ملي اند ،‌كپي اين سينماتوگراف هاي آنهاست . بيخود نيست كه ميگن ما با هم دوست و برادريم !  فقط اينجا يه سئوا لي ميمونه و اونم اينه كه چرا ما بعد از اون انقلاب دومي رفتيم سفارت اونها رو اشغال كرديم ؟ آخه با اين همه اشتراكات كه ما با اونها داريم ، چرا اونها مي خواستن جاسوسي ما رو بكنن ؟

 

  فكر ميكنم از اين مورد هم مثل اهداف تشكيل بزمواره بايد گذشت و خيلي پيگير اين ماجرا نشد، چون خدا رو چه ديدي شايد كارمون بيخ پيدا كرد و تو اين شير تو شير انرژي هسته اي و خاور ميانه جديد و اعدام صدام و ...... يه گيري هم به ما بدن . ما هم كه به طور كلي تو اين چيزا شانس نداريم اونوقت آخر عمري معلوم نيست چه بلايي سرمون مياد ! شايد باورتون نشه ولي هنوز كه هنوزه وقتي ياد زندان رفتنم ميوفتم ، دست و پام مثل اين پيش غذا هايي كه جديدا جاي سير ترشي سر سفرها مد شده ، شروع به لرزيدن ميكنه.

 

  راستي خيلي خودتون رو درگير حساب كردن سن من نكنيد . شما كه هيچ ، بزرگترين محققان تاريخي هم هنوز نتونستند بفهمند كه من چند سالمه ، خودمم خيلي تمايل ندارم كه بقيه بدونن ، اينجوري با امنيت بيشتري زندگي مي كنم ، نميگم چشماتون شوره ها نه ، ولي چش ندارين ببينيد يكي با اين سن و سال هنوز كه هنوزه سر حاله و هوش و هواسش سر جاشه ! همين ميرزاي خودمون ،‌هر چي بهش گفتم « بابا ، جايي نگو سنت چقدره ، اين مردم چشمت ميكنن ها ! » ولي مگه حرف تو كلش ميرفت ، اصلا به باباش نرفته بود . هر چي اين باباش مارمولك و هفت خط بود اين ميرزا پخمه و ساده لوح ، انقدر حرف من رو گوش نكرد تا آخر اون اتفاقي كه نبايد بيوفته ، افتاد و بيست سال پيش به دليل سكته مغزي مرد .  بنده خدا ، اهل  فكر كردن هم نبود كه آدم بگه شايد بخاطر اون بوده . ........ ( ادامه دارد )    

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 قسمت اول

  روزي ، روزگاري در ايران، همزمان با انقلاب مشروطه ، به همت عده اي از جوانان مشروطه خواه بزمواره اي در زمينه تصوير متحرك يا سينماتوگراف ، بر پا شد . و هر ساله جوايزي نفيسي به برگزيدگان خود اهدا نمود .

   هدف از برگزاري اين بزمواره براي نگارنده در آن زمان چندان شير فهم نشد ، اما خود اين انقلابيون مشروطه خواه اهداف خود را اينگونه بيان نمودند :

1-     شستشوي افكار عمومي جهت بالندگي فرهنگي و گرايش به سينماتوگراف بومي در پرتوي نگاه ملي.

2-     رقابت با نمونه هاي خارجي و حمايت از محصولات داخلي جهت تسخير بازار سينماتوگراف جهان.

3-     بي اعتبار كردن بزمواره هاي اسكار ، كن، ونيز و ....

4-     دعوت از فرهيختگان و اساتيد والامقام در زمينه تصوير متحرك به منظور شركت در بزمواره و برقراري روابط مشروع سينماتوگرافي با اين عزيزان.   مانند: جنيفرالملوك لوپز ، دوشيزه مكرمه شارون استون و مونيكا بانو بلوچي كه اتفاقا اصالت ايشان به ايران و منطقه سيستان و بلوچستان بر مي گردد و گفته ميشود از نزديكان يكي از بازيگر كارگردانان خودمان است .

 

  اينجانب زياد پيگير اين قضيه نشدم ، به خصوص اين مورد آخري، به هر حال شما هم بهتر است در اين زمينه خيلي كنجكاوي ننماييد، چون ممكن است انگ سياه نمايي به شما ببندند و شما را خائن بنامند و يا انگ سطحي نگري به شما بزنند و شما را هندي پسند بنامند.

 

  خلاصه در همين حال و هوا يك روز صبح كه ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچي مشغول الواتي در كوچه پس كوچه هاي لاله زار بود ، تكه كاغذي تبليغاتي كه مربوط به بزمواره ميشد ، نظر او را به خود جلب كرد. ميرزا بعد از اينكه محتويات اين كاغذ را به تفسير مطالعه نمود ، ناگهان از هوش برفت و نقش زمين شد . زود قضاوت نكنيد به خاطر دعوت از مونيكا بانو نيست . دلايل بيهوشي ميرزا بسيار فراتر از اين حرف ها بود .

 

ميرزا از دوران مكتب خانه چندان دلخوشي از نام فاميل خود نداشت و همواره به خاطر داشتن يك فاميلي بسيار عجيب و غريب مورد تمسخر هم مكتبيان خود قرار ميگرفت . ميرزا آقا كاظم ، بارها از پدرش دليل انتخاب چنين نام فاميلي را براي خود جويا شده بود ، اما پدر ميرزا هر بار از دادن پاسخي مناسب به او تفره رفته و به قول امروزي ها اون رو پيچونده بود.

 

  يك روز ميرزا به پيش استاد ادبيات مكتبخانه رفت و از او پرسيد ( سينماتو گراف يعني چي؟)

استاد بعد از بررسي از چندين فرهنگ لغت و كتب قديمي و جديد ادبي حتي نامي از اين كلمه نيز پيدا نكرد چه برسد به معني آن . ميرزا كه از اين اتفاق بسيار ناراحت شده بود با تندي به استاد گفت « پس چرا نام فاميل من سينماتو گرافچي است؟»  استاد هم كه گستاخي ميرزا را بر نمي تابد با عصبانيت در جواب گفت:

 « به من چه ، برو از بابات بپرس ، يكي ديگه يه غلطي ميكنه ، من بايد جوابشو بدم . سيرابي ! » .

 

   البته در مورد زبان محاوره آن زمان ، بنده كه خوب يادم نمي آيد ، اما با همۀ اين موارد گويش استاد خيلي به زمان مشروطه نزديك نيست . احتمالاً صحبت هاي ايشان بايد تحريف و دستكاري شده باشد ، شايد هم به خاطر اينكه خيلي دچار عصبانيت شده بودند اينگونه صحبت كردند .

 

خلا صه كار ميرزا بيخ پيدا ميكند و آنچنان پيگير اين نام فاميل خود ميشود كه از قبل هم انگشت نماترشده بود . حالا فقط هم مكتبيانش نيستند كه او را مسخره ميكنند ، بلكه از رييس مكتبخانه گرفته تا رييس  ثبت احوال و  شهرباني و كميسري وقت نيز ، هر از گاهي براي خنده هم كه شده ، نام فاميل او را به خاطر مي آوردند . تا اينكه ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچي چشمش به آن برگه روي ديوار لاله زار افتاد . ميرزا بعد از اينكه به هوش آمد ، لحظه اي درنگ نكرد و به وتعجيل درشكه اي دربست نمود و به سمت محل كار پدرش رفت .

   بعد از اينكه ميرزا برگه را به پدرش نشان ميدهد ، پدر لبخندي ميزند و با خوشحالي برگه را گرفته و آن را مي خواند . ميرزا از پدرش پرسيد « بزمواره سينماتوگراف چيه ؟ چرا نام فاميل ما را آنجا نوشته اند ؟ »  پدر ميرزا كه ديگه لزومي نميبينه  چيزي رو از ميرزا مخفي كنه ، كل ماجرا رو به اون ميگه. خواهش ميكنم از من نخواهيد  هر چيزي رو كه اون گفته ، به شما بگم . ولي به طور كلي ماجرا از اين قراره ؛........( ادامه دارد )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه ششم فروردین 1386  |
 
 
بالا