تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 قسمت هفتم

   وقتي وارد رستوران شديم ، شريف الملك هنوز نيامده بود . از روي روال معمول و براي اينكه دست و بال شريف الملك نيز براي سفارش غذا بسته شود ، به تعجيل ارزان ترين غذاي رستوران را سفارش داديم و منتظر آمدن او شديم .

ديري نپاييد كه او با يك كت و شلوار شيك و يك كلاه به همراه يك كيف دستي وارد شد . بعد از اينكه كيف و كلاهش را به پيش خدمت رستوران سپرد ، با ديدن ميرزا به طرف ميز ما آمد و پس از سلام و احوال پرسي ، ميرزا روزنامه را به او نشان داد .

 

« اين خبر رو كه حتما خوانده ايد .»

« كدام خبر ؟»

« همين خبري كه مربوط به دعوت از لئوناردو دي كاپريو  توسط رييس مكتبخانه آكتوري است.  جهت تحليل آثار اون در تهران . همون جلسه اي كه قراره آخر همين هفته برگزار بشه ! »

 

شريف الملك وقتي اين خبر رو از ميرزا شنيد ، با فيگور مخصوص خودش شروع به خنديدن كرد. ميرزا رو نمي دونم ولي من از اين حركت اون خيلي ناراحت شدم و حسابي بهم بر خورد . تازه به حرف ميرزا رسيده بودم كه دوست نداشت در اين موارد پاي شريف الملك به ماجرا باز بشه .

شريف الملك بعد از اينكه خوب خنديد و ديگر از خنده سير شد ، روبه ميرزا كرد و گفت :

 

« ميرزا ! تو هيچ تغير نكردي ، هنوز هم مثل قبل ساده و احمقي »

« تو هم تغير نكردي ، هنوز هم مثل قبل مغرور و گستاخي »

« دلگير شدي ؟ تو كه اينقدر لطيف الطبع نبودي »

« به لطف چندين سال همنشيني با شما همه جور طبع آزمايي از جناب ، تجربه كرده ام .»

 

   شما رو نمي دونم ولي من كه اون موقع خيلي لذت بردم . تا به حال ميرزا رو اينقدر حاضر جواب و تيز بين نديده بودم . البته به غير از اون ماجراي گلوي من و خواهرش كه فكر ميكنم در نوع خودش يك شگفتي بود . اما به غير از مورد مذكور ديگه مثل اون روز كه جواب هاي نيش دار تحويل شريف الملك ميداد

حاضر جوابي از ميرزا نديده بودم .  بعد از اين دو مورد ديگه مطمئن شدم اون نظريه بچه سر راهي بودن ميرزا صحت نداره و هر چي باشه يه چشمه از اون هفت خطي هاي پدرش به اون هم رسيده .

   شريف الملك كه انتظار چنين پاسخ هايي  از ميرزا نداشت كمي خودش را جمع و جور كرد و روزنامه را برداشت و به صفحات اون نگاهي انداخت و سپس آن را بست و در جلوي ميرزا قرار داد .

 

« ببينم ، اين خبر ، چرا اينقدر براي شما ارزشمنده كه بخاطرش من رو كه هزار جور كار سرم ريخته ، كشوندين اينجا ؟ »

« مطمئن باش نتيجه اين خبر به تو و امثال تو هم مربوط ميشه ، در غير اين صورت مزاحم امور و مشغله هاي فراوان شما نميشديم »

« ميشه بگين اين مطلب به من چه ارتباطي داره ! »

 

قبل از اينكه ميرزا پاسخي بدهد ، براي اينكه شريف الملك را كاملا قانع كنم گفتم :

 

« ببين دوست عزيز ، اگر اين جلسه برگزار بشه خيلي از چيزها در اين مملكت زير سئوال ميره ، اول از همه مردان سياسي كشور . نمي دونم شما اطلاع داريد يا نه ! اما اين رييس مكتبخانه آكتوري در چند وقتي كه اين تشكيلات رو براي خودش دست و پا كرده ، حسابي در دستگاه هاي دولتي نفوذ كرده و محبوبيت خاصي هم ما بين مردم ، به خصوص زنان خواهان تغيير شرايط اجتماعي سياسي جامعه ، بدست آورده . فقط كافي است اين جلسه برگزار بشه و يك همچين شخصي در كنار لئوناردو دي كاپريو بنشيند تا در اين آشفته بازار ستاره هاي داخلي ، از اين پسر هاي غرب زده امروزي گرفته تا اين دختران و زبانم لال  زنان در حسرت اين قبيل افراد ، گوش به فرمان ايشون بشوند و آن موقع است كه ديگه نميشه اين خانم رو كنترل كرد . دنيا رو چه ديدي شايد ادعاي عدم رعايت حقوق بشر سر بدهد و خواهان نمايندگي و رياست مجلس  و يا حتي از كشور برود و مثلا در سوئد وزير فرهنگ بشود . »  

« مثل اينكه شما زيادي ماجرا رو جدي گرفتين . دوستان من اين خبر هم مثل خبر هاي ديگه اين روزنامه ها ، يه دروغ بيشتر نيست . »

ميرزا گفت : « يعني ميخواي بگي جلسه اي در كار نيست ؟ »

« خوب معلومه ، ببينم شما واقعا فكر ميكنيد ، دي كاپريو اين همه راه از اون سر دنيا بلند شه بياد اينجا براي يه همچين جلسه اي ! »

 

با شنيدن اين حرف شريف الملك ، ميرزا كمي آروم شد و بعد هم كه  با هم بيشتر به اين ماجرا فكر كرديم بيشتر به صحبت هاي اون ايمان آورديم و كمي آسوده تر به فعاليت هامون پرداختيم . من كه خيلي اميدوار شدم و پيش خودمون هم باشه اعتماد به نفس از دست رفته خودم رو هم دوباره بدست آوردم . ..... ( ادامه دارد )

      

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 قسمت ششم

   شريف الملك آدم سياست بازي بود و نفوذ خوبي هم در دربار داشت . خلاصه اينكه مناسب ترين گزينه براي مقابله با مرجان بانو بود .

 

   وقتي ماجرا رو براي ميرزا تعريف كردم ، با انجام اين كار مخالفت كرد . خودش ميگفت زياد به همكاري اون اميدوار نيست . ولي حقيقت ماجرا چيز ديگري بود .

   شريف الملك اگر چه از دوستان قديمي ميرزا بود اما ميرزا هميشه وقتي صحبت اون به ميان مي آمد ، چهره اش در هم ميشد و احساس بدي به او دست مي داد.

   از شما چه پنهان كه اين شريف الملك در مارمولك بازي اگر در سطح بالاتري از پدر ميرزا نبود ، چيزي هم از آن كم نداشت .

 

   بيچاره ميرزا ، در دوران مكتبخانه ، شريف الملك هميشه زير پاي ميرزا مي نشت و اون رو شير ميكرد تا در مقابل استاد مكتبخانه و مدير و ... گستاخي كند و جو آنجا را به هم بريزد تا خودش از اين آشفتكي حداكثر استفاده را ببرد و در نهايت هم اين ميرزاي بيچاره بود كه شكنجه ها و فلك هاي مدير را تحمل مي كرد.

 

   ميرزا اصرار داشت كه  اين موضوع نبايد ما بين غريبه ها مطرح شود و هر طوري كه شده بايد خودمون يه فكري براي اين اعمال افسار گسيخته مرجان بانو بكنيم و براي اينكه من را متقاعد كند ، پيشنهاد زيرزبون كشي از خواهرم را نيز مطرح كرد . اما كورخوانده بود ، فكر ميكرد  من متوجه اون فكر خرابش كه ميخواست در اين آشفته بازار پاي خواهر من رو هم وسط بكشه و افكار شوم خودشو عملي كنه ، نميشم.

 

   در جواب گفتم : « فكر اين كار رو از سرت بيرون كن ، وگرنه خودت ميدوني چه بلايي سرت ميارم . »

« چرا عصباني شدي ، مگه من چي گفتم ؟ خوب محبوبه از هر كسي به مرجان نزديك تره »

« اگه يك بار ديگه اسم خواهر من رو به زبون بياري ، همون زبونتو از ريشه ميكنم ! »

« مگه نوبرشو اوردي؟ »

 « بله كه نوبرشو اوردم ، خوبشم اوردم »

« ببينم ، اصلا به تو چه كه خواهر من مكتبخانه آكتوري زده ! تو چرا اين وسط داري دست و پا ميزني ؟ »

« بدبخت من دلم براي تو ميسوزه ، پس فردا كه آقا باباتون همه ملك و املاك خودشون رو  به نام خواهرتون كردند . اون موقع ميفهمي كه من چرا اين وسط دست و پا ميزنم ! من رو بگو كه دارم خودمو براي كي به دردسر مي اندازم »

«‌ ببين ، اين بازي ها رو برو براي كسي در بيار كه تو رو نشناسه ! »

« منظور ! »‌

« فكر كردي من خرم و نميفهمم كه گلوت پيش خواهر من گير كرده ! »

« گلوي من گير كرده !  اين خواهر شما است كه دست از سر من بر نميداره . »

« آره جون خودت ، ديدم تو اداره فرهنگ چقدر تو رو تحويل گرفت »

« باشه ، ‌بر فرض محال ، همين طوري است كه تو ميگي . خوب اين به اون در . گلوي تو پيش خواهر من گير كرده ، گلوي من هم پيش خواهر تو . پس بهتره  با هم كنار بياييم  تا اينكه ببينيم سر جفتمون بي كلاه مونده »

 

   همين طور كه من و ميرزا در حال مشاجره بوديم ، صداي پسرك روزنامه فروش نظرما را به خودش جلب نمود . ابتدا گمان كردم به اشتباه شنيده ام اما وقتي پسرك دوباره خبر روزنامه را تكرار كرد ، ديگه مجالي براي ترديد باقي نمانده بود .

 

   ميرزا پسرك را صدا كرد و يك روزنامه از آن خريد و خواندن جزئيات خبر همان و اولين سكته بنده هم همان . ميرزا با خواندن خبر تصميم گرفت از پافشاري بر روي نظر خود دست بردارد و براي مصلحت خودش و نجات جان من هم كه شده با شريف الملك كنار بيايد .

 

   فرداي آن روز با شريف الملك در يكي از رستوران هاي مجلل لاله زار قراري ترتيب داديم و در حالي كه آن روزنامه كزايي را نيز به همراه داشتيم به رستوران مورد نظر رفتيم . ...... ( ادامه دارد )

  

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 قسمت پنجم

   فرداي آن روز ، رييس فرهنگ و هنر وقت دستور لغو مجوز مكتبخانه آكتوري مرجان بانو را صادر كرد.

هم من و هم ميرزا ، وقتي اين خبر رو شنيديم ، از شدت خوشحالي توي پوستمون نمي گنجيديم.

 

  شايد بپرسيد ميرزا ديگه چرا ؟ ولي همونطور كه قبلا گفتم ، ميرزا به خواهرش خيلي حسادت ميكرد و اين مكتبخانه آكتوري هم باعث شده بود سركوفت هاي بيشتري از پدر و مادرش بشنود . خوب ميرزا هم آدم بود ديگه ، يه قدري ميتونست تحمل كنه . پيش خودمون باشه توي اين مورد حق با ميرزا بود ، مرجان بانو ديگه شورشو در آورده بود . خوب اين ميرزاي بيچاره چه تقصيري داشت ، حد و توانش همين بود . ولي در عوض آدم صادقي بود. نه مثل بعضي ها كه تا به جايي ميرسند ،‌سريع رنگ عوض ميكنند و ديگه حتي آدم رو هم به جا نمي آورند.

 

   نزديك هاي ظهر، به اتفاق ميرزا ، پيشكشي تهيه كرده و جهت تشكر به دفتر رييس فرهنگ و هنر رفتيم . وقتي وارد آنجا  شديم  ، مرجان بانو با چهره اي خندان به همراه خواهرم از اتاق رييس خارج شدند و

هنگامي كه ما را ديدند ،‌پشت چشمي نازك كرده و رويشان را از ما برگرداندن و از آنجا بيرون رفتند.

 

   ميرزا كه هيچ ، حتي من هم گيج شده بودم . وقتي از پيشكار رييس در خواست شرف يابي كردم ، متوجه شدم كه كار خراب تر از اين حرف ها است . متاسفانه رودست خورده بوديم و اين مرجان بانو كه بگم خدا چيكارش كنه ، يك پاپوش گشاد برايمان دوخته بود كه تا عمر داريم يادمون نره . نمي دونم كدوم نامردي به مرجان بانو گفته بود كه ، من  زير آب اون رو زدم .

 

  اون روز ما رو به جرم نمايش غير قانوني سينماتو گراف هاي غير مجاز دستگير كردند و روانه زندان شديم.

خدا قسمتتون نكنه ، زندان رو ميگم . آدم صد بار تو صف بزمواره بره اما يك بار زندان نره . تو اين چند روزه به اندازه چند سال پير تر شدم ، ولي در عوض باعث شد آدم هاي اطرافم رو بهتر بشناسم و فرق دوست و دشمن رو تشخيص بدم . در كل آدم پخته تري شدم . تو زندان با چند نفر هم آشنا شدم كه خيلي آدم هاي خوبي بودند. مثل : اكبر سيبيل ، مرتضي شله ، لوك خوش دست  و برادران دالتون و ...

 

   ميرزا با برادر قد بلنده دالتون ها خيلي رفيق شده بود . تو اين چند روز با هم كلي حال كردند. انگار نه انگار كه افتادن زندان . اما من هنوز از فكر رودست خوردن از مرجان بانو بيرون نيومده بودم .

روزشماري ميكردم  از زندون آزاد شم تا يه درس حسابي به مرجان بانو بدم.

 

   به سادگي و صداقت خودم ، افسوس ميخوردم. من رو بگو كه فكر ميكردم اون از من خوشش مياد . نگو خانوم از من فقط به عنوان يه طعمه براي رسيدن به اهدافش استفاده كرده ، ولي هنوز من رو نشناخته بود .

 

   خلاصه ، بعد از سه روز با پادرمياني پدر ميرزا از زندان آزاد شديم . بي درنگ رفتم به محضر دوستي كه در اداره فرهنگ داشتم تا از اوضاع و اتفاق هاي پيش آمده خبري بگيرم . اما متاسفانه متوجه شدم كه او از آنجا اخراج شده است . مثل اينكه اين مرجان بانو ميخ خودش رو محكم تر از اين حرف ها كه من فكرش رو ميكردم ، كوبيده بود .  ولي من به اين راحتي ها از ميدون بدر نميشدم .

 

  تو اين فكر بودم كه چكار ميتونم بكنم تا روي اين مرجان بانو كم بشه ! كه ناگهان به ياد شريف الملك افتادم .  از دوستان قديمي ميرزا بود و سردبير يكي از روزنامه هاي خاكستري رنگ طرفدار دربار !

 ....... ( ادامه دارد )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا