وقتي وارد رستوران شديم ، شريف الملك هنوز نيامده بود . از روي روال معمول و براي اينكه دست و بال شريف الملك نيز براي سفارش غذا بسته شود ، به تعجيل ارزان ترين غذاي رستوران را سفارش داديم و منتظر آمدن او شديم .
ديري نپاييد كه او با يك كت و شلوار شيك و يك كلاه به همراه يك كيف دستي وارد شد . بعد از اينكه كيف و كلاهش را به پيش خدمت رستوران سپرد ، با ديدن ميرزا به طرف ميز ما آمد و پس از سلام و احوال پرسي ، ميرزا روزنامه را به او نشان داد .
« اين خبر رو كه حتما خوانده ايد .»
« كدام خبر ؟»
« همين خبري كه مربوط به دعوت از لئوناردو دي كاپريو توسط رييس مكتبخانه آكتوري است. جهت تحليل آثار اون در تهران . همون جلسه اي كه قراره آخر همين هفته برگزار بشه ! »
شريف الملك وقتي اين خبر رو از ميرزا شنيد ، با فيگور مخصوص خودش شروع به خنديدن كرد. ميرزا رو نمي دونم ولي من از اين حركت اون خيلي ناراحت شدم و حسابي بهم بر خورد . تازه به حرف ميرزا رسيده بودم كه دوست نداشت در اين موارد پاي شريف الملك به ماجرا باز بشه .
شريف الملك بعد از اينكه خوب خنديد و ديگر از خنده سير شد ، روبه ميرزا كرد و گفت :
« ميرزا ! تو هيچ تغير نكردي ، هنوز هم مثل قبل ساده و احمقي »
« تو هم تغير نكردي ، هنوز هم مثل قبل مغرور و گستاخي »
« دلگير شدي ؟ تو كه اينقدر لطيف الطبع نبودي »
« به لطف چندين سال همنشيني با شما همه جور طبع آزمايي از جناب ، تجربه كرده ام .»
شما رو نمي دونم ولي من كه اون موقع خيلي لذت بردم . تا به حال ميرزا رو اينقدر حاضر جواب و تيز بين نديده بودم . البته به غير از اون ماجراي گلوي من و خواهرش كه فكر ميكنم در نوع خودش يك شگفتي بود . اما به غير از مورد مذكور ديگه مثل اون روز كه جواب هاي نيش دار تحويل شريف الملك ميداد
حاضر جوابي از ميرزا نديده بودم . بعد از اين دو مورد ديگه مطمئن شدم اون نظريه بچه سر راهي بودن ميرزا صحت نداره و هر چي باشه يه چشمه از اون هفت خطي هاي پدرش به اون هم رسيده .
شريف الملك كه انتظار چنين پاسخ هايي از ميرزا نداشت كمي خودش را جمع و جور كرد و روزنامه را برداشت و به صفحات اون نگاهي انداخت و سپس آن را بست و در جلوي ميرزا قرار داد .
« ببينم ، اين خبر ، چرا اينقدر براي شما ارزشمنده كه بخاطرش من رو كه هزار جور كار سرم ريخته ، كشوندين اينجا ؟ »
« مطمئن باش نتيجه اين خبر به تو و امثال تو هم مربوط ميشه ، در غير اين صورت مزاحم امور و مشغله هاي فراوان شما نميشديم »
« ميشه بگين اين مطلب به من چه ارتباطي داره ! »
قبل از اينكه ميرزا پاسخي بدهد ، براي اينكه شريف الملك را كاملا قانع كنم گفتم :
« ببين دوست عزيز ، اگر اين جلسه برگزار بشه خيلي از چيزها در اين مملكت زير سئوال ميره ، اول از همه مردان سياسي كشور . نمي دونم شما اطلاع داريد يا نه ! اما اين رييس مكتبخانه آكتوري در چند وقتي كه اين تشكيلات رو براي خودش دست و پا كرده ، حسابي در دستگاه هاي دولتي نفوذ كرده و محبوبيت خاصي هم ما بين مردم ، به خصوص زنان خواهان تغيير شرايط اجتماعي سياسي جامعه ، بدست آورده . فقط كافي است اين جلسه برگزار بشه و يك همچين شخصي در كنار لئوناردو دي كاپريو بنشيند تا در اين آشفته بازار ستاره هاي داخلي ، از اين پسر هاي غرب زده امروزي گرفته تا اين دختران و زبانم لال زنان در حسرت اين قبيل افراد ، گوش به فرمان ايشون بشوند و آن موقع است كه ديگه نميشه اين خانم رو كنترل كرد . دنيا رو چه ديدي شايد ادعاي عدم رعايت حقوق بشر سر بدهد و خواهان نمايندگي و رياست مجلس و يا حتي از كشور برود و مثلا در سوئد وزير فرهنگ بشود . »
« مثل اينكه شما زيادي ماجرا رو جدي گرفتين . دوستان من اين خبر هم مثل خبر هاي ديگه اين روزنامه ها ، يه دروغ بيشتر نيست . »
ميرزا گفت : « يعني ميخواي بگي جلسه اي در كار نيست ؟ »
« خوب معلومه ، ببينم شما واقعا فكر ميكنيد ، دي كاپريو اين همه راه از اون سر دنيا بلند شه بياد اينجا براي يه همچين جلسه اي ! »
با شنيدن اين حرف شريف الملك ، ميرزا كمي آروم شد و بعد هم كه با هم بيشتر به اين ماجرا فكر كرديم بيشتر به صحبت هاي اون ايمان آورديم و كمي آسوده تر به فعاليت هامون پرداختيم . من كه خيلي اميدوار شدم و پيش خودمون هم باشه اعتماد به نفس از دست رفته خودم رو هم دوباره بدست آوردم . ..... ( ادامه دارد )
|
+| نوشته شده توسط
علي روشنگر در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
|