تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی - قسمت دوم
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 قسمت دوم

 پدر ميرزا  بزرگترين قاچاقچي فيلم در جهانه و فيلمي ساخته نشده كه حداقل سه نسخه از اون رو نداشته باشه ، نام سينماتوگرافچي رو هم رييس سينما تك فرانسه ، هانري لانگلوا روي اون گذاشته.

 

  تازه مسئول ا نتخاب فيلمهاي بخش بين المللي بزمواره هم ايشون هستند . خلاصه كه از شير مرغ تا جون آدميزاد اين بزمواره رو پدر ميرزا جفت و جور ميكنه . تو كار بازار سياه بليط هم هستش ، خدا خيرش بده هواي من رو كه خيلي داره ! هر وقت بعد از هفت هشت ساعت كه توي صف مي ايستم و بليط گيرم نمياد به ده برابر قيمت بهم ميفروشه . بازم خدا سايشو از سر ما كم نكنه كه حداقل بعد از كلي الافي ، از ديدن محصولات سينماتوگراف فرهنگي و بومي همراه با نگاه ملي محروم نميشيم.

 

  تا قبل از اين بزمواره من نمي دونستم كه ايران اينقدر اشتراك هاي فرهنگي و هنري و مليتي با امريكا داره ، آخه اكثر تصوير هاي متحرك بزمواره كه با گرايشات فرهنگي و بومي همراه با نگاه ملي اند ،‌كپي اين سينماتوگراف هاي آنهاست . بيخود نيست كه ميگن ما با هم دوست و برادريم !  فقط اينجا يه سئوا لي ميمونه و اونم اينه كه چرا ما بعد از اون انقلاب دومي رفتيم سفارت اونها رو اشغال كرديم ؟ آخه با اين همه اشتراكات كه ما با اونها داريم ، چرا اونها مي خواستن جاسوسي ما رو بكنن ؟

 

  فكر ميكنم از اين مورد هم مثل اهداف تشكيل بزمواره بايد گذشت و خيلي پيگير اين ماجرا نشد، چون خدا رو چه ديدي شايد كارمون بيخ پيدا كرد و تو اين شير تو شير انرژي هسته اي و خاور ميانه جديد و اعدام صدام و ...... يه گيري هم به ما بدن . ما هم كه به طور كلي تو اين چيزا شانس نداريم اونوقت آخر عمري معلوم نيست چه بلايي سرمون مياد ! شايد باورتون نشه ولي هنوز كه هنوزه وقتي ياد زندان رفتنم ميوفتم ، دست و پام مثل اين پيش غذا هايي كه جديدا جاي سير ترشي سر سفرها مد شده ، شروع به لرزيدن ميكنه.

 

  راستي خيلي خودتون رو درگير حساب كردن سن من نكنيد . شما كه هيچ ، بزرگترين محققان تاريخي هم هنوز نتونستند بفهمند كه من چند سالمه ، خودمم خيلي تمايل ندارم كه بقيه بدونن ، اينجوري با امنيت بيشتري زندگي مي كنم ، نميگم چشماتون شوره ها نه ، ولي چش ندارين ببينيد يكي با اين سن و سال هنوز كه هنوزه سر حاله و هوش و هواسش سر جاشه ! همين ميرزاي خودمون ،‌هر چي بهش گفتم « بابا ، جايي نگو سنت چقدره ، اين مردم چشمت ميكنن ها ! » ولي مگه حرف تو كلش ميرفت ، اصلا به باباش نرفته بود . هر چي اين باباش مارمولك و هفت خط بود اين ميرزا پخمه و ساده لوح ، انقدر حرف من رو گوش نكرد تا آخر اون اتفاقي كه نبايد بيوفته ، افتاد و بيست سال پيش به دليل سكته مغزي مرد .  بنده خدا ، اهل  فكر كردن هم نبود كه آدم بگه شايد بخاطر اون بوده . ........ ( ادامه دارد )    

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 
 
بالا