تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی - قسمت سوم
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 قسمت سوم

   خدا رحمتش كنه ، چه خاطره هايي با هم داشتيم. هي جوني كجايي كه يادت بخير! چه كارا كه اون موقع نمي كرديم ، خدا از سر تقصيراتمون بگذره ، اين ميرزاي خدا بيامرز از اون آدمهاي نيك روزگار بود ، كه اين نيك بودنش رو فقط تو اين صف هاي بزمواره ميشد فهميد .

 

  توي اون فشار چند صد اتمسفري كه فشار قبر جلوش لنگ ميندازه ، تنها كسي كه ميتونست از اون مخمصه من رو نجات بده ،‌همين ميرزاي خودمون بود.

  بعد از ساعت ها ايستادن و با نفر عقبي و جلويي درباره تصوير متحرك و لزوم نگاه ملي صحبت كردن و از شدت سرما و گلاب به روتون به خود پيچيدن ؛ به محض اينكه بليط خانه شروع به فروش بليط ميكرد ، همون نفر عقبي كه چند لحظه پيش از سينماتو گراف معنا گرا و فرهيخته و لزوم گسترش اون با جزئيات و تفسير صحبت ميكرد كه هر كي نميدونست فكر ميكرد فوق مكتبخانه نگاه ملي داره ! آنچنان فشاري بهت وارد ميكنه كه برق از هفت جات ميپره ، بعد هم كه بهش يه چيزي بگي ! به كل منكر ميشه كه تو اصلا جات اينجا بوده و ميخواد بندازدت بيرون ، تو هم كه مي خواي اين همه توي صف ايستادنت بي ثمر نمونه ، مجبوري تحمل كني و به خاطر مصلحت خودت چشمتو روي همه چيز ببندي.

 

  خلاصه تا نزديكاي بليط خانه با اين وضعيت ناجور پيش ميري كه ناگهان متوجه ميشي ميرزا داره از دور داد ميزنه: « امين الدوله ، امين الدوله ! منو از صف انداختن بيرون ! »

هيچي بعد از كلي مصيبت بايد از صف بزني بيرون ، تازه اونم با كلي بدبختي ! ميپرسين چرا ؟ چون ما راوي اينا هستيم . ميرزا اينا رو ميگم.

 

  بابام راوي باباش بود ، ‌مادرم راوي مادرش ، خواهرم راوي خواهرش ، خودمم راوي خود گور به گورشم. به خاطر همين بايد هر كجا كه اونها هستن ما هم باشيم تا كليت روايت زير سئوال نره ! آخه سازمان روايت جهاني خيلي روي اين مورد حساسيت به خرج ميده و هر ماه هي را به را بازرس ميفرسته تا اطمينان حاصل كنه از اينكه خدايي نكرده يه وقت اين روايت ها سير منطقيش از بين نره .

 

  تو همه اين مدت كه تو اون بزمواره و ادامش توي اين چشنواره جديده شركت كرديم ، ياد ندارم يه بار مثل آدم بليط خريده باشيم . هر دفعه بايد ده برابر قيمت بليط به باباي ميرزا پول ميداديم تا بتونيم بريم تو . آقا از پسرشم پول ميگرفت ! من نميدونم اين پولا چه جوري از گلوش پايين ميرفت . همين كارا رو كرده كه الان به جرم مفاسد اقتصادي تحت تعقيبه ! ميگن جزو ده مرد ثروتمند جهانه.

 

  ولي با همه اين موارد ، هميشه به بابام حسوديم ميشد . آخه من نمي فهمم چطوري بين يه پدر و پسر اينقدر اختلاف وجود داره . از شانس من بدبخت ، الان بابام داره با باباي ميرزا اون سر دنيا كيف و حالش رو ميكنه ، من فلك زده ام مجبورم صبح تا شب برم قبرستون سر مزار ميرزا ، آخه سازمان اجبار كرده كه ارتباط راوي با سوزه نبايد به هيچ وجه قطع بشه ، حتي بعد از مرگش .

 

  البته براي من بهتر شده حد اقل از شر خرابكاري هاي ميرزا راحت شدم . .خدا را شكر روح آرومي داره ، طفلي جز نفرين و لعنت به باباش كار ديگه اي نميكنه . كار من هم آسون تر شده ، هر روز از همون صفحه كه مربوط به روز اول مرگش بود ، يه كپي ميگيرم و ميدم به سازمان ، خوشبختانه هنوز بويي نبردن ، خودتون كه بهتر ميدونيد توي اين مرحله كارا تقريبا فرماليتس و خيلي جدي نميگيرنش .

 

  من كه از اين شغل خيري نديدم ، البته نا شكر نيستم پيش خودمون باشه يه لذت هايي ام داشت ، يه لحظه هاي خوب ولي مربوط به ميرزا نميشد. ماجرا مربوط به خواهر ميرزا بود . بر خلاف خودش ، خواهر نجيب و خانومي داشت ، بر و روشم بدك نبود . هرچي بود از اين انتر منتراي توي سينماتو گراف بهتر بود .

 

  ميرزا بيشتر وقتشو پيش خواهرش بود ، يه وقت فكر نكنيد خيلي دوستش داشت ها ، نه . ميخواست سر به تنش نباشه ، آخه از اون زبون بازا بود و حسابي خودش رو تو دل باباي ميرزا جا كرده بود . به همين خاطر ميرزا خيلي دل خوشي ازش نداشت ، اينم كه ميبينيد هميشه پيش خواهرش بود به خاطر خواهر من بود . خدابيامرز خيلي هيز بود . چند بار نزديك بود به خاطر همين چشم چروني هاش از هستي ساقطش كنم كه از ترس جريمه ها و تحريم هاي سازمان از اين كار چشمپوشي كردم . ........ ( ادامه دارد )

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در دوشنبه بیستم فروردین 1386  |
 
 
بالا