خوشبختانه ، خواهرم خيلي به ميرزا رو نمي داد . بنده خدا حق داشت ، از بين اين همه پسر خوش تيپ و خوش هيكل اين ميرزاي چپر چلاق عاشق اون شده بود . خلاصه از ميرزا درخواست و از خواهر من انكار .
خواهرم از تمام شيوه هايي كه دختر ها بلد هستند استفاده كرد تا به ميرزا بفهمونه كه داره وقتشو تلف ميكنه ، ولي انگار نه انگار ، يعني يه جوري شده بود در حد همون نام فاميلي اش ، از مكتبخانه تا .... همه مسخرش ميكردند .
چند بار رييس انجمن پسران در آستانه ازدواج ، من رو كنار كشيد و از من خواست تا سفارش ميرزا رو به خواهرم بكنم . بيچاره حق داشت آخه اين التماس هاي ميرزا و جواب رد دادن هاي خواهر من باعث شده بود تا مجمع مركزي انجمن دختران دم بخت چند تا اصلاحيه تند و تيز در مورد ازدواج صادر كنه تا آه از نهاد هر پسري كه اون رو ميخونه بلند بشه .
در عوض مرجان بانو ،خواهر ميرزا رو ميگم ، از من خيلي خوشش ميومد . دروغ نگم ، منم از اون بدم نميومد . طفلي بازيگر مورد علاقه اش محمد رضا خان گلزار بود . يه روز با هم رفته بوديم توي صف بزمواره ، بنده خدا از بس پشت سر بازيگر محبوبش حرف و حديث شنيد كه همون شب وقتي برگشت خونشون بازيگر محبوبش شد دانيل اوتوي ، تازه كارگردان مورد علاقه اش هم از آرش خان معيريان ، تبديل شد به فدريكو فليني ، پيشرفت قابل توجهي داشت .، براي يك روز و اين همه تغير و تحول !
به نظر من كه جاي تقدير و تشكر داره .
دختر باهوشي بود ،هيچ جوري نميشد با ميرزا مقايسه اش كرد . تو همين چند روزي كه به همراه ميرزا به بزمواره اومد ، آنچنان پيشرفتي كرد كه آدم باورش نميشد . همون فرداي مجلس ختم بزمواره ، اولين مكتبخانه آزاد آكتوري سينماتو گراف رو تاسيس كرد . خودش هم به عنوان استاد اعظم آكتوري مشغول آموزش هنر جويان شد .
سر اين كلاس هاي مكتبخانه آكتوري از هر چهار كلمه ، يكي اش استينسلافسكي بود . من مونده بودم اين چيز ها رو از كجا ياد گرفته بود !
البته اين رو بگم كه اين چيزا باعث نشده بود كه خودشو براي من بگيره . هنوز هم وقتي من رو ميديد ، دست و پاش رو گم ميكرد و زبونش ميگرفت .
من خيلي از اين شغلش خوشم نميومد . يه وقت فكر نكنيد مخالف اشتغال زن ها هستم ، نه . آخه شما كه نميدونيد ، به اين پسر هاي مكتبخانه هيچ جوري نميشد اعتماد كرد ، از ميرزا هم بدتر بودند . چشم و گوش دختر ها رو حسابي باز ميكردند . به خاطر همين هم من از تمام انرژي ام استفاده كردم تا بتونم مرجان بانو رو
از شر اين شغلش خلاص كنم . اولش به قول شما امروزي ها سعي كردم مخشو بزنم تا از خر شيطون بياد پايين و اين مكتبخانه آكتوري رو تعطيل كنه ، اما فايده اي نداشت . توي اين يه زمينه حف من رو نميخوند . ميدونم تاثير همين كلاس ها بود .
اگر جلوي اون رو نميگرفتم ، ديگه ممكن بود كار از كار بگذرد و دست من توي پوست گردو بمونه ، به خاطر همين هم مجبور شدم برم پيش رييس فرهنگ و هنر وقت و زير آب اين مكتبخانه آكتوري مرجان بانو رو پيش اون بزنم و تا هم خيال خودم راحت بشه و هم آينده مرجان بانو به خطر نيوفته . اينجوري براي هر دوي ما بهتر بود . .......... ( ادامه دارد )
|
+| نوشته شده توسط
علي روشنگر در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
|