تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی - قسمت پنجم
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 قسمت پنجم

   فرداي آن روز ، رييس فرهنگ و هنر وقت دستور لغو مجوز مكتبخانه آكتوري مرجان بانو را صادر كرد.

هم من و هم ميرزا ، وقتي اين خبر رو شنيديم ، از شدت خوشحالي توي پوستمون نمي گنجيديم.

 

  شايد بپرسيد ميرزا ديگه چرا ؟ ولي همونطور كه قبلا گفتم ، ميرزا به خواهرش خيلي حسادت ميكرد و اين مكتبخانه آكتوري هم باعث شده بود سركوفت هاي بيشتري از پدر و مادرش بشنود . خوب ميرزا هم آدم بود ديگه ، يه قدري ميتونست تحمل كنه . پيش خودمون باشه توي اين مورد حق با ميرزا بود ، مرجان بانو ديگه شورشو در آورده بود . خوب اين ميرزاي بيچاره چه تقصيري داشت ، حد و توانش همين بود . ولي در عوض آدم صادقي بود. نه مثل بعضي ها كه تا به جايي ميرسند ،‌سريع رنگ عوض ميكنند و ديگه حتي آدم رو هم به جا نمي آورند.

 

   نزديك هاي ظهر، به اتفاق ميرزا ، پيشكشي تهيه كرده و جهت تشكر به دفتر رييس فرهنگ و هنر رفتيم . وقتي وارد آنجا  شديم  ، مرجان بانو با چهره اي خندان به همراه خواهرم از اتاق رييس خارج شدند و

هنگامي كه ما را ديدند ،‌پشت چشمي نازك كرده و رويشان را از ما برگرداندن و از آنجا بيرون رفتند.

 

   ميرزا كه هيچ ، حتي من هم گيج شده بودم . وقتي از پيشكار رييس در خواست شرف يابي كردم ، متوجه شدم كه كار خراب تر از اين حرف ها است . متاسفانه رودست خورده بوديم و اين مرجان بانو كه بگم خدا چيكارش كنه ، يك پاپوش گشاد برايمان دوخته بود كه تا عمر داريم يادمون نره . نمي دونم كدوم نامردي به مرجان بانو گفته بود كه ، من  زير آب اون رو زدم .

 

  اون روز ما رو به جرم نمايش غير قانوني سينماتو گراف هاي غير مجاز دستگير كردند و روانه زندان شديم.

خدا قسمتتون نكنه ، زندان رو ميگم . آدم صد بار تو صف بزمواره بره اما يك بار زندان نره . تو اين چند روزه به اندازه چند سال پير تر شدم ، ولي در عوض باعث شد آدم هاي اطرافم رو بهتر بشناسم و فرق دوست و دشمن رو تشخيص بدم . در كل آدم پخته تري شدم . تو زندان با چند نفر هم آشنا شدم كه خيلي آدم هاي خوبي بودند. مثل : اكبر سيبيل ، مرتضي شله ، لوك خوش دست  و برادران دالتون و ...

 

   ميرزا با برادر قد بلنده دالتون ها خيلي رفيق شده بود . تو اين چند روز با هم كلي حال كردند. انگار نه انگار كه افتادن زندان . اما من هنوز از فكر رودست خوردن از مرجان بانو بيرون نيومده بودم .

روزشماري ميكردم  از زندون آزاد شم تا يه درس حسابي به مرجان بانو بدم.

 

   به سادگي و صداقت خودم ، افسوس ميخوردم. من رو بگو كه فكر ميكردم اون از من خوشش مياد . نگو خانوم از من فقط به عنوان يه طعمه براي رسيدن به اهدافش استفاده كرده ، ولي هنوز من رو نشناخته بود .

 

   خلاصه ، بعد از سه روز با پادرمياني پدر ميرزا از زندان آزاد شديم . بي درنگ رفتم به محضر دوستي كه در اداره فرهنگ داشتم تا از اوضاع و اتفاق هاي پيش آمده خبري بگيرم . اما متاسفانه متوجه شدم كه او از آنجا اخراج شده است . مثل اينكه اين مرجان بانو ميخ خودش رو محكم تر از اين حرف ها كه من فكرش رو ميكردم ، كوبيده بود .  ولي من به اين راحتي ها از ميدون بدر نميشدم .

 

  تو اين فكر بودم كه چكار ميتونم بكنم تا روي اين مرجان بانو كم بشه ! كه ناگهان به ياد شريف الملك افتادم .  از دوستان قديمي ميرزا بود و سردبير يكي از روزنامه هاي خاكستري رنگ طرفدار دربار !

 ....... ( ادامه دارد )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا