تبليغاتX
ماجراهای ميرزا آقا كاظم سينماتوگرافچی - قسمت ششم
مجموعه اي از داستان های طنز دنباله دار از شخصيتی به نام ميرزا آقا کاظم...
 قسمت ششم

   شريف الملك آدم سياست بازي بود و نفوذ خوبي هم در دربار داشت . خلاصه اينكه مناسب ترين گزينه براي مقابله با مرجان بانو بود .

 

   وقتي ماجرا رو براي ميرزا تعريف كردم ، با انجام اين كار مخالفت كرد . خودش ميگفت زياد به همكاري اون اميدوار نيست . ولي حقيقت ماجرا چيز ديگري بود .

   شريف الملك اگر چه از دوستان قديمي ميرزا بود اما ميرزا هميشه وقتي صحبت اون به ميان مي آمد ، چهره اش در هم ميشد و احساس بدي به او دست مي داد.

   از شما چه پنهان كه اين شريف الملك در مارمولك بازي اگر در سطح بالاتري از پدر ميرزا نبود ، چيزي هم از آن كم نداشت .

 

   بيچاره ميرزا ، در دوران مكتبخانه ، شريف الملك هميشه زير پاي ميرزا مي نشت و اون رو شير ميكرد تا در مقابل استاد مكتبخانه و مدير و ... گستاخي كند و جو آنجا را به هم بريزد تا خودش از اين آشفتكي حداكثر استفاده را ببرد و در نهايت هم اين ميرزاي بيچاره بود كه شكنجه ها و فلك هاي مدير را تحمل مي كرد.

 

   ميرزا اصرار داشت كه  اين موضوع نبايد ما بين غريبه ها مطرح شود و هر طوري كه شده بايد خودمون يه فكري براي اين اعمال افسار گسيخته مرجان بانو بكنيم و براي اينكه من را متقاعد كند ، پيشنهاد زيرزبون كشي از خواهرم را نيز مطرح كرد . اما كورخوانده بود ، فكر ميكرد  من متوجه اون فكر خرابش كه ميخواست در اين آشفته بازار پاي خواهر من رو هم وسط بكشه و افكار شوم خودشو عملي كنه ، نميشم.

 

   در جواب گفتم : « فكر اين كار رو از سرت بيرون كن ، وگرنه خودت ميدوني چه بلايي سرت ميارم . »

« چرا عصباني شدي ، مگه من چي گفتم ؟ خوب محبوبه از هر كسي به مرجان نزديك تره »

« اگه يك بار ديگه اسم خواهر من رو به زبون بياري ، همون زبونتو از ريشه ميكنم ! »

« مگه نوبرشو اوردي؟ »

 « بله كه نوبرشو اوردم ، خوبشم اوردم »

« ببينم ، اصلا به تو چه كه خواهر من مكتبخانه آكتوري زده ! تو چرا اين وسط داري دست و پا ميزني ؟ »

« بدبخت من دلم براي تو ميسوزه ، پس فردا كه آقا باباتون همه ملك و املاك خودشون رو  به نام خواهرتون كردند . اون موقع ميفهمي كه من چرا اين وسط دست و پا ميزنم ! من رو بگو كه دارم خودمو براي كي به دردسر مي اندازم »

«‌ ببين ، اين بازي ها رو برو براي كسي در بيار كه تو رو نشناسه ! »

« منظور ! »‌

« فكر كردي من خرم و نميفهمم كه گلوت پيش خواهر من گير كرده ! »

« گلوي من گير كرده !  اين خواهر شما است كه دست از سر من بر نميداره . »

« آره جون خودت ، ديدم تو اداره فرهنگ چقدر تو رو تحويل گرفت »

« باشه ، ‌بر فرض محال ، همين طوري است كه تو ميگي . خوب اين به اون در . گلوي تو پيش خواهر من گير كرده ، گلوي من هم پيش خواهر تو . پس بهتره  با هم كنار بياييم  تا اينكه ببينيم سر جفتمون بي كلاه مونده »

 

   همين طور كه من و ميرزا در حال مشاجره بوديم ، صداي پسرك روزنامه فروش نظرما را به خودش جلب نمود . ابتدا گمان كردم به اشتباه شنيده ام اما وقتي پسرك دوباره خبر روزنامه را تكرار كرد ، ديگه مجالي براي ترديد باقي نمانده بود .

 

   ميرزا پسرك را صدا كرد و يك روزنامه از آن خريد و خواندن جزئيات خبر همان و اولين سكته بنده هم همان . ميرزا با خواندن خبر تصميم گرفت از پافشاري بر روي نظر خود دست بردارد و براي مصلحت خودش و نجات جان من هم كه شده با شريف الملك كنار بيايد .

 

   فرداي آن روز با شريف الملك در يكي از رستوران هاي مجلل لاله زار قراري ترتيب داديم و در حالي كه آن روزنامه كزايي را نيز به همراه داشتيم به رستوران مورد نظر رفتيم . ...... ( ادامه دارد )

  

 

 

|+| نوشته شده توسط علي روشنگر در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا