چند روز باقی مانده را هم سپری کردیم و به لطف خدا جلسه مذکور تشکیل نشد .
طبق معمول همیشه ، پیش کشی تهیه کرده و جهت تشکر به همراه میرزا به دفتر روزنامه
شریف الملک رفتیم .
اما ای کاش ، نه پیش کشی تهیه می کردیم و نه اصلا به آنجا میرفتیم . این دومین بار بود
که مقدار زیادی از پول هایمان جهت تهیه پیش کشی به باد فنا میرفت ، عجله نکنید ! این
بار خبری از زندان نبود ، یعنی ای کاش باز به زندان می افتادیم ، اما خبری را که شریف
الملک به ما داد را نمیشنیدیم.
« دوستان عزیز ، متاسفانه از طریق عامل فرهنگی روزنامه مطلع شدم که لئوناردو دی
کاپریو اواخر این هفته قرار است سفری به تهران داشته باشند . »
« یعنی چی ؟ شریف مگه نگفتی اومدن دی کاپریو به ایران غیر ممکنه؟»
« باید اعتراف کنم در این مورد زیادی خوش بین بودم»
« آخه این هم شد حرف ، شد جواب؟ مرد حسابی ما رو حرف تو حساب کرده بودیم ، و گرنه
یه فکری به حال این بدبختی می کردیم. »
« میرزا ! خودتو کنترل کن ، چرا عصبانی میشی ؟ هنوز که اتفاقی نیوفتاده ! خدا رو چه
دیدی شاید مثل قبل شایعه باشه . تازشم از کجا معلوم اون با دعوت مرجان بانو داره به ایران
می آید . شاید این پیش آمد کاملا اتفاقی باشه و دی کاپریو برای موارد دیگری می خواهد به
ایران بیاید. »
« مثلا چه موردی ؟ »
« من چه میدونم ، شاید برای سیاحت یا مثلا قراره در فیلمی نقش یه آدم ایرانی رو بازی کنه
یا .... روی هم رفته من فکر میکنم تا ایشون به ایران نیایند نمیشه چیزی رو پیش بینی کرد
باز هم میگم ، خیلی نگران این مورد نباشید .»
وقتی از دفتر روزنامه اومدیم بیرون ، میرزا خیلی ناراحت بود ، نمی دونم چرا ولی این بار
خیلی بیش از قبل نگران بودم ، در مسیر خیلی فکر کردم که بر فرض محال ، اگر دی
کاپریو با دعوت مرجان بخواهد به ایران بیاید ، چه کار میتونم بکنم تا جبران این اقدام اون
بشه . اما فکرم به جایی قد نداد.
برای اینکه از احوالات این ماجرا بیشتر جویا بشم ، همون شب رفتم به اتاق خواهرم تا سر و
گوشی آب بدم و از جزئیات امور ، خبری کسب کنم . خوشبختانه اون شب خواهرم
مرخصی گرفته و توی اتاقش بود .
« آبجی خانوم ، اجازه می دین؟ »
« تویی امین! »
« نکنه از بس که من رو ندیدی دیگه فراموشم کردی؟ »
« از این حرف ها نفرمایید آقا داداش ، شما روی چشمان من جا دارید »
................. ( ادامه دارد )
|
+| نوشته شده توسط
علي روشنگر در یکشنبه هشتم مهر 1386
|